جاویدنام مهدی کشاورز داداشی؛ من رفتم موتور دیدین یاد من بیوفتین

الوفاة مهدی کشاورز داداشی 16 عاماً في ایران طهران پرند

بقلم: نورا

«من رفتم‌ موتور دیدین یاد من بیوفتین.» وقتی موتورش را برق می‌انداخت، چشم‌هایش بیشتر از همیشه می‌خندید. سوارش که می‌شد، هیجان را می‌شد از سر و رویش خواند؛ گاهی تک‌چرخ می‌زد، گاهی روی موتورِ در حال حرکت می‌ایستاد و با همان جسارت نوجوانی راهش را می‌گرفت و می‌رفت. میان مهدی و موتور شوقی بود که احتیاجی به توضیح نداشت؛ خودش هم برای روزی که نباشد، همین را نشانی گذاشته بود تا یادش کنند. مهدی کشاورز داداشی، ساکن پرند بود. ورزش از کودکی با او آمده بود؛ از سال‌هایی که مدال به گردن می‌انداخت تا بعدها که بوکس کار می‌کرد. شنا می‌کرد، گیتار می‌زد و موسیقی که به راه می‌افتاد، پاهایش هم آرام نمی‌ماند. دست خواهرش را می‌گرفت و با او می‌رقصید؛ عقب ماشین، میان رفقایش، دست می‌زد و شادی می‌کرد؛ گاهی هم شیطنتش گل می‌کرد، ادا درمی‌آورد و خودش را روی زمین می‌انداخت. دنیای مهدی هنوز پر از همین لحظه‌های کوچک و ساده‌ای بود که برای یک پسر شانزده‌ساله، خودِ زندگی‌اند. اما میان همه‌ی این‌ها، زندگی زودتر از موعد، بار سنگینی روی شانه‌هایش گذاشته بود. مادرش را از دست داده و درس را کنار گذاشته بود. کناف‌کاری می‌کرد؛ گرد سفید کار روی لباس و موهای فرفری‌اش می‌نشست و ساعت‌های روزش میان کارگاه و کار می‌گذشت. پول درمی‌آورد و دلش پیش خواهرهایش بود؛ حتی از این گفته بود که می‌خواهد برای جهیزیه‌شان کمک کند. برای همان خواهرها،…

پرند · تهران · شانزده ساله · مهدی کشاورزداداشی

اقرأ النص الكامل هنا

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.