جانفدای میهن سینا اشکبوسی و عهدش با ایران و آزادی
الوفاة سینا اشکبوسی 17 عاماً في ایران طهران
بقلم: ارشان
من سینا اشکبوسی هستم؛ بعضی از دوستان و نزدیکانم مرا «عهد» صدا میکردند. در تهران بزرگ شدم، در خانهای که کتاب و هنر بخش مهمی از زندگیاش بود. از کودکی با داستانها انس گرفتم و یکی از عزیزترین خاطراتم به کتابی برمیگشت که مادرم، وقتی ششساله بودم، به من هدیه داده بود؛ «افسانه پسر طلایی». او نویسنده بود و آن داستان را شبهای زیادی برایم میخواند. شاید علاقهام به دنیای داستانها از همان روزها شکل گرفت. کتاب میخواندم، خیالپردازی میکردم و از کشف جهانهایی که نویسندگان ساخته بودند لذت میبردم. از میان همه داستانها، هری پاتر برایم جای ویژهای داشت. دنیای جادوگری، دوستیهای عمیق و شخصیتهایی که با وجود ترسهایشان در برابر تاریکی میایستادند، برایم جذاب بودند. آنقدر این داستانها را دوست داشتم که آخرین جشن تولدم را با حالوهوای هری پاتر برگزار کردم. دوستانم در یک کافه برایم جشن گرفته بودند. آن روز، میان خندهها و شادی تولد، هیچکس نمیدانست که تنها چند روز بعد، تصاویر همان جشن به یادگاری از آخرین روزهای زندگیام تبدیل خواهند شد. در جمعهای ناآشنا گاهی خجالتی و کمحرف بودم، اما کسانی که مرا میشناختند از مهربانی، مسئولیتپذیری و امیدم به آینده میگفتند. دانشآموز بودم و برای ادامه تحصیل برنامه داشتم. دوست داشتم پزشک شوم و قرار بود برای تحصیل به کانادا بروم. درس خواندن و ساختن آینده برا…
سینا اشکبوسی · اعتراضات ۱۴۰۴ · کشتهشدگان اعتراضات · انقلاب شیروخورشید