جاویدنام سینا علیزادگان؛ این قصه دیگه آخراشه
الوفاة سینا علیزادگان 20 عاماً في ایران شهريار فاز ۳ شهرک اندیشه
بقلم: نورا
ماشین اصلاح را اول خودش دست میگیرد. جلوی آینه نشسته و اولین راه را میان موهایش باز میکند؛ موهایی که برای رفتن به سربازی باید کوتاه شوند. چند لحظه بعد ماشین را به آرایشگر میدهد. آرایشگر ادامه میدهد و میگوید: «مبارک باشه، انشاءالله که خیلی زود تموم کنی.» سینا جواب میدهد: «انشاءالله.» لباس سربازی به تنش میآید، کنار همخدمتیها میایستد و روزهای خدمت را یکییکی پشت سر میگذارد. اواخر سربازی، وقتی دیگر چیزی به پایانش نمانده، در استوریاش مینویسد: «این قصه دیگه آخراشه.» قصهای که سینا از آن حرف میزد، سربازی بود. سینا علیزادگان، بیست سال داشت. چشمهایش روشن بود و خنده زود روی صورتش مینشست. مهربانیاش راه خودش را تا خانهی همسایه هم پیدا کرده بود؛ به سگ همسایه سر میزد، مراقبش میشد و حیوان با خیال راحت خودش را به او میسپرد. سینا برای او هم آدم امنی بود. تازه از سربازی برگشته بود و لباس خدمت را کنار گذاشته بود، اما کارت پایان خدمت هنوز به دستش نرسیده بود که ۱۸ دی از راه رسید. آن شب فاز سه شهرک اندیشه آرام نبود. اعتراضات به خیابانها کشیده شده بود و نیروهای سرکوب بخشی از مردم را در محاصره انداخته بودند. راهها بسته میشد و هرکس میکوشید خودش را از میان آن حلقه بیرون بکشد. نزدیک درِ مغازهشان، سینا هم میان همان آشوب ایستاده بود. چند دختر راه فرار نداشتند و نیروهای سرکوب به آنها…
سینا علیزادگان · شهریار · شهرک اندیشه · تهران