جاویدنام محمدرضا علیخانی
Todesfall محمدرضا علیخانی 20 Jahre alt in ایران Shahr-e Kord
Geschrieben von: دلآرا
من مادر محمدرضا علیخانی هستم. پسرم بیستسالش بود. دانشجوی ترم سوم معماری. پسری آروم و صبور. از آن پسرهایی که وقتی در خانه هستند، آدم خیال میکند دنیا امنتر است. مهربان بود، باادب بود، و من همیشه فکر میکردم این بچه برای زندگی ساخته شده. محمدرضا از بچگی یک خصلت داشت… هیچچیز را راحت نمیخواست. میگفت باید خودش به دستش بیاره. باید زحمت بکشه. حتی وقتی لازم نبود، حتی وقتی ما داشتیم، باز هم میرفت کار میکرد. هر چیزی که میخرید، از پول خودش بود… و چقدر به این موضوع افتخار میکرد. درسش خوب بود. خیلی خوب. نقشههایی میکشید که من گاهی فقط نگاهشان میکردم و نمیفهمیدم از کجا این همه خیال و دقت میآورد. ساعتها مینشست پای طراحی. وقتی از آینده حرف میزد، انگار آینده را دیده بود… از مهندس شدنش میگفت، از ساختمانهایی که قرار بود بسازد، از زندگیای که در ذهنش داشت و نور زندگی و امید همیشه در چشمهایش برق میزد. من به او افتخار میکردم… هنوز هم میکنم. خانواده برایش همهچیز بود. به پدرش احترام ویژهای میگذاشت. عاشق من، خواهر و برادرش بود. ما یک خانواده پنجنفره بودیم… کنار هم، ساده و آرام؛ تا وقتی خبر اعتصابها و اعتراضات از شهرهای بزرگ آمد. محمدرضا از همان روزهای اول درگیر شد. ذهنش، دلش و همهچیزش. مدام میگفت: «مردم گناه دارن…» و بعد میگفت: «این مملکت خون میخواد تا عوض بشه.» و بعد رو به…
جاویدنام محمدرضا علیخانی · ایل بختیاری · معمار · محمدرضا علیخانی