جاویدنام طاها هوشیار باغبانانی؛ بدرقه‌ای در آغوش باد

Todesfall طاها هوشیار باغبانانی 12 Jahre alt in ایران Bumehen

Geschrieben von: میخک سپید

اسم من طاها هوشیار است. دوازده سال داشتم و در بومهن، در گوشه‌ای از خانه‌ای پر از خنده، زندگی می‌کردم. دانش‌آموز دبستان بودم و دنیا برایم به اندازهٔ یک حیاط خلوت و چندتا دفتر مشق روشن بود. صبح‌ها با کیف و کتاب از خانه بیرون می‌زدم و عصرها، با بوی نان تازه و صدای پدر، برمی‌گشتم. از آن روزها هیچ چیز عجیبی در خاطرم نیست؛ فقط یک زندگی معمولی که گمان نمی‌کردم تقویمش آن‌قدر کوتاه باشد. شب پنج‌شنبه، هجدهم دی‌ ۱۴۰۴، هوا سرد بود و کوچه‌های بومهن از نفس‌های مردمی گرم شده بود که فریادی مشترک در گلو داشتند. من هم رفتم. نه از روی شجاعت بزرگانه، بلکه از روی همان حس کودکی که صدا را می‌شنود و به سمت روشنایی آن می‌دود. خیابان تاریک بود، اما چراغ‌های دست مردم، شهر را نقطه‌نقطه روشن کرده بود. شانه‌به‌شانه‌ی بزرگ‌ترها، حس می‌کردم بخشی از چیز بزرگ‌تری هستم؛ چیزی که اسمش را درست نمی‌دانستم، اما توی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. ناگهان، صدایی آتشین و ناآشنا، آرامش شب را پاره کرد. تیراندازی بود. صدای فریاد و هراس، جایِ نفس‌های منظم مردم را گرفت. من بچه‌ بودم؛ دلم می‌خواست فرار کنم، اما پاهایم زیر سنگینی ترس قفل شده بود. در میان آن هراس، یک لحظه همه چیز مبهم شد. نفهمیدم از کجا، ندیدم از چه سو، اما چیزی تند و سرد، صورتم را شکافت. زمین را زیر پا حس کردم، در حالی که دیگر پایی برای ایستادن نداشتم. دست‌هایی مرا از روی…

طاها هوشیار · نراتا · بومهن · دانش آموز

Vollständigen Text hier lesen

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.