جاویدنام امیرحسین رازگردانی (شراهی)؛ بیعدالتی در میدان عدالت
Todesfall امیرحسین رازگردانی شراهی 24 Jahre alt in ایران Pardis میدان عدالت
Geschrieben von: میخک سپید
من امیرحسینم. پسری از رازگردان اراک، همانجایی که بوی خاک و فتیرهای محلیاش هوش را بر باد میدهد. اسمم برای خیلیها فقط یک خط در خبرها بود؛ اما برای مادرم هنوز همان صدایی است که هر غروب از کوچههای رازگردان برمیگشت خانه، برای پدرم، حالا یک جای خالی کنار میز کارگاه و برای روستا، پسری که بوی خاک و علف صحرا از لباسهایش نمیرفت. ۲۴ سال داشتم. نه خیلی کم است و نه خیلی زیاد. درست همان سنی که آدم هنوز با خودش قرار میگذارد «بعداً» خیلی چیزها را درست کند. صبحها سخت از تخت بلند میشدم، گاهی دلم برای یک چای داغ و سکوت مطبوع خانه تنگ میشد. گاهی هم دلم میخواست فقط سوار ماشین شوم و بروم جایی که هیچکس مرا نشناسد. آیندهام را در ذهنم تکهتکه کرده بودم: یک کار، شاید یک ازدواج ساده و شاید هم فقط آرامش. آن روز اما هیچ برنامهای نداشتم. فقط رفتم. چون دیگر نمیشد نفس نکشید. نه از روی قهرمانی، از روی خستگی. خستگیای که در سینه جمع شده بود و راهی جز بیرون ریختن نداشت. اسلحه نداشتم. شعار هم حفظ نکرده بودم. فقط تنم را بردم وسط خیابان. در میدان عدالت، چه اسم تلخی، گلوله آمد. یک لحظه، بدون مقدمه. نه فرصتی برای فکر کردن به مادرم و نه فرصتی برای آخرین نگاه به آسمان تهران. فقط یک ضربه و بعد سکوت سنگینی که همهچیز را بلعید. سه روز طول کشید تا بدنم را به خانواده بدهند. سه روز که برای خانوادهام مثل سه سال…
امیرحسین رازگردانی · نراتا · اراک · شراهی