جاویدنام فاطمه سلطانی؛ گُردآفرید زمان
Death فاطمه سلطانی 32 years old in ایران Esfarayen
Written by: میخک سپید
سرمای دیماه، دندان بر استخوان اسفراین میسایید. تاریکی، چونان بختک بر سقف خانهها افتاده بود، اما درون من، تنوری از آتش زبانه میکشید؛ آتشی که نه از جنس هراس، بلکه از تبار بیداری بود. امروز هجدهم دیماه ۱۴۰۴ است. باد سردی که از کوهستانهای خراسان زوزه میکشد، لای درز پنجرهها میپیچد و به من، زن ۳۲ ساله کُرد کرمانج، یادآوری میکند که زمان انفعال به سر آمده است. نور رنگپریدهٔ مهتاب، روی گهوارهٔ چوبی گوشهٔ اتاق پهن شده است. قدمهایم را روی قالی، بیصدا برمیدارم تا به حریم خواب راستین، پسر نُه ماههام، نزدیک شوم. نفسهای گرم و کوچکش، ریتم نامنظم و مضطرب قلب مرا به سخره گرفتهاند. خم میشوم. بوی شیر و تنِ بکر نوزادیاش، تمام ریههایم را پر میکند. انگشتانم روی طرهٔ موهای نرمش متوقف میشود، مبادا لمسِ دستانِ یخزدهام، آرامش خوابش را برهم بزند. چقدر دلم میخواست همینجا، روی این فرش زانو بزنم، سرم را کنار سر بیدفاعش بگذارم و برایش لالایی بخوانم؛ لالایی روزهای آفتابی، لالایی سرزمینهایی که در آن خون، بهای نفس کشیدن نیست. دلم میخواست در گوشش زمزمه کنم که بخواب کودکِ من، مادر بیدار است تا دیو تاریکی به رویای تو دستدرازی نکند. اما بغضی سنگین، چونان سربی گداخته، راه گلویم را سد کرده است. این لالایی باید در سینهام حبس شود و تا ابد ناتمام بماند. در اعماق جانم میدانم که اگر امشب تن به…
اسفراین · کرمانج · فاطمه سلطانی · نراتا