جاویدنام فرهاد مینا؛ در قامتِ یک پدر

Death فرهاد مینا 37 years old in ایران Mashhad احمدآباد

Written by: نورا

فرهاد مینا ایستادن را از سال‌ها پیش بلد بود؛ از روی تاتامی، از جایی که باید چشم در چشم حریفت می‌ماندی، ضربه می‌خوردی و باز پاهایت را محکم روی زمین نگه می‌داشتی. بیست‌ساله که بود، کمربند قهوه‌ای کاراته داشت، مدال گرفته بود و نامش به مقام اول خراسان رسیده بود. قهرمانی آن روزها برایش اندازه‌ی یک میدان بود؛ مبارزه‌ای که شروع می‌شد، تمام می‌شد و آخرش کسی دست تو را بالا می‌برد. اما فرهاد، بیرون از تاتامی، آن چهره‌ی جدی هنگام مبارزه را کنار می‌گذاشت. خنده‌های بلندش، چشم‌هایی که وقت شوخی برق می‌زدند و لبخندی که به‌آسانی از صورتش محو نمی‌شد، از او مردی ساخته بود که بودن کنارش خوش می‌گذشت. اهل رقص بود و شادی. فوتبال را دوست داشت و از سفر و دیدن مکان‌های تازه لذت می‌برد. کارش نمایندگی فروش بود و در میان مشغله‌های زندگی، دلش زود از رنجش‌ها خالی می‌شد و کینه جایی در قلبش نداشت. در دل این مرد خوش‌خنده، عشق عمیقی به ایران بود. نام وطن که به میان می‌آمد، شور دیگری در کلامش می‌نشست؛ رؤیای روزی را داشت که ایران دوباره رنگ آزادی ببیند، شکوه گذشته‌اش را پس بگیرد و با همان سربلندی و زیبایی که در تاریخش می‌شناخت، دوباره خودش باشد. خیلی پیش از آن‌که بداند روزی چه بر سر خودش خواهد آمد، آینده را با تصویر یک پدر و پسر نوشته بود؛ پدری که حرف وطن را در گوش فرزندش می‌خواند و از نسلی می‌گفت که آن حرف را به نسل…

فرهاد مینا · مشهد · قهرمان کاراته · استان خراسان

Read full text here

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.