جاویدنام سیدعلی اصغر حسینی فرسنگی؛ مسلخِ ۱۸ سالگی

Death سیدعلی اصغر حسینی فرسنگی 18 years old in ایران Kerman چهارراه خواجو

Written by: میخک سپید

دو هودی برای سرمای ۱۸ دی صدای مادرم هنوز در گوشم می‌پیچد: «نرو علی‌اصغر... امشب نرو.» اما من رفتم. نه برای این‌که سیاست می‌دانستم، نه... به خدا قسم من هیچ‌چیز از بازی‌های کثیف سیاست نمی‌دانستم. ولی خوب می‌دانستم باید در جواب این فراخوان بزرگ شاهزاده رضا پهلوی بیرون بروم. من فقط یک جوان ۱۸ ساله بودم و زیر بار این‌همه گرانی، زیر این‌همه خفگی و فشاری که گرده‌مان را خم کرده بود، نفسم بالا نمی‌آمد. یادم هست وقتی گفتند نرو، برگشتم و نگاهم را دوختم به چشم‌های نگران‌شان و گفتم: «نرم کی بره که از این بدترمون نشه؟ تا کی صبر کنیم؟» هوای ۱۸ دی‌ماه کرمان، مثل تیغِ یخ‌زده روی صورت کشیده می‌شد. سرما تا مغز استخوان می‌رفت. جلو آینه‌ی اتاق رفتم. دو تا هودی کلفت را روی هم پوشیدم. در آینه به خودم نگاه کردم؛ تنم پف کرده بود و شبیه پهلوان‌ها شده بودم. در دلم گفتم همین دو تا هودی کافی است؛ اگر تیر ساچمه‌ای بزنند، پارچه‌ی ضخیم هودی‌ها جلوی ضربش را می‌گیرد و پوستم زخم نمی‌شود. چقدر معصومانه و ساده فکر می‌کردم. من به ساچمه فکر می‌کردم، اما آن‌ها در انتهای تفنگ‌هایشان تیری از جنس جنگ و کینه کار گذاشته بودند. قبل از بیرون رفتن، دست کشیدم روی دستم که بوی خانه می‌داد. من آن شب یک راز شیرین در دل داشتم؛ خواهرم باردار بود. دلم مثل پروانه پر می‌زد برای بچه‌ای که قرار بود چند وقت دیگر به دنیا بیاید. در راه با خودم…

علی اصغر حسینی · کرمان · ورزشکار · نوجوان

Read full text here

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.