جاویدنام رضا حسینزاده سرتنگ؛ من که میدونم میمیرم
Fallecimiento رضا حسینزاده سرتنگ 20 años en ایران Yasuj
Escrito por: سپهر
رضا حسینزاده سرتنگ، جوان ۲۰ ساله اهل روستای سرابتاوه یاسوج و از ایل قائدگیوی، زندگی سادهای داشت. او برای گذران زندگی، غرفهای کوچک در محوطه آبشار یاسوج اداره میکرد و مانند بسیاری از همنسلانش، آیندهای پر از آرزو و امید را در ذهن میپروراند. در شب ۱۹ دی ۱۴۰۴، همزمان با گسترش اعتراضات مردمی، رضا نیز در اعتراض به آنچه ظلم و بیعدالتی میدانست، به خیابانهای یاسوج رفت. در فاصله زمانی حدود ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب، در منطقه سرابتاوه، عاملان تبهکار جمهوری اسلامی با شلیک گلولههای جنگی او را به قصد قتل هدف قرار دادند. گلولهها به هر دو پای وی اصابت کرد و شکستگی استخوان ران و خونریزی شدید، او را در وضعیتی بحرانی قرار داد. براساس گزارشها، نیروهای سرکوبگر مانع انتقال او به بیمارستان شدند. در این میان، خانوادهای او را به خانه خود بردند و هر آنچه در توان داشتند برای نجاتِ جان رضا انجام دادند، اما شدت جراحات مجال نداد و تلاشها بینتیجه ماند. رضا در واپسین لحظات زندگی، با نگرانی از خانوادهاش میگفت: «بابام نیومد؟ خانوادمو خبر کنید، فقط اونا میتونن نجاتم بدن.» اندکی بعد نیز با اندوهی عمیق افزود: «من که میدونم میمیرم… پس خانوادهام چی میشه؟ آرزوهام چی میشه؟» او تنها ۲۰ سال داشت؛ جوانی که سالها برای ساختن آیندهای بهتر تلاش کرده بود و رؤیای زندگی باکیفیتتر را در سر میپروراند. اما جمهور…
رضا حسینزاده · ایل قائدگیوی · یاسوج