جاویدنام محمدعلی شهدادنژاد
Guerra محمدعلی شهدادنژاد 22 años en ایران Isfahán
Escrito por: میخک سپید
جوهر، خون و بیداری صدای یکنواخت سوزن تاتو، سکوت سنگین و هوای شرجی بندرعباس را میشکافت. محمدعلی روی تخت چرمی دراز کشیده بود، دندانهایش را روی هم میفشرد و به سقف کدر اتاق خیره مانده بود. بیستودو سال بیشتر نداشت، اما خطوط چهرهاش در همان مدت کوتاه خدمت در گروه ۴۴ توپخانهی ارتش در اصفهان، سایهدار و تکیده شده بود. تنها سه روز به آن فاجعهی شوم در هشتم فروردین باقی مانده بود؛ سه روز پیش از آنکه نامش در تاریخ این سرزمین جاودانه شود. تاتوکار آخرین قطرههای جوهر سیاه و خونابه را با پنبهای آغشته به الکل پاک کرد. کلمات با خطی نستعلیق و جسورانه روی پوست ملتهبِ ساعدِ چپش جان گرفتند: «فرزند ایران و جانفدای میهن». این نقش روی پوست، تنها یک شعار نبود؛ این لبیک قاطع او و پاسخی شجاعانه به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی برای همبستگی و نجات میهن بود. محمدعلی با این جوهر، «بله»ی خود را در گوشت و خونش حک کرد. او پیشتر در روزهای تاریک ۱۸ و ۱۹ دیماه، عیار این میهنپرستی را نشان داده بود؛ روزهایی که در اتوبوسهای اعزامی برای سرکوب، او و همخدمتیهایش سینه سپر کردند و فریاد زدند که هرگز لولهی تفنگشان را به سمت مردم بیدفاع نخواهند چرخاند. حالا، با آستینی که به آرامی پایین میکشید، او انتخابش را برای همیشه روی تنش مُهر کرده بود. مسلخ اصفهان و سایهی خیانت پنجشنبه، هفتم فروردین ۱۴۰۵. باد سرد و غبارآلو…
محمدعلی شهدادنژاد · جنگ · اصفهان · سرباز