جاویدنام محمد فرهادی؛ رقص سوگ مادر

Fallecimiento محمد فرهادی 26 años en ایران Rebeca

Escrito por: سپهر

محمد فرهادی، ۲۶ ساله، از تاج‌آبادِ همدان آمده بود؛ از جایی که خاک، حافظه‌ی آدم‌هاست و خاطره‌ها گاهی بیشتر از خودِ آدم‌ها دوام می‌آورند. اما زندگی، او را از آن خاک آشنا به قرچک رسانده بود؛ به حاشیه‌ی تهران، جایی دور از خانه. محمد شغلی را انتخاب کرده بود که در آن بتواند مرهمی برای درد دیگران باشد. راهش به بیمارستان افتاد؛ جایی که هر روز با رنج آدم‌ها روبه‌رو می‌شد، با چهره‌هایی که چشم به دستی برای یاری، به کلمه‌‌ای برای امید و گاهی فقط به حضور یک انسان دیگر دوخته بودند. ۱۹ دی ۱۴۰۴ اما زندگی محمد در قرچک، با گلوله‌ی جنگی مأموران امنیتی جمهوری اسلامی متوقف شد. قاتلان از پشت او را هدف قرار دادند و گلوله به کتف راستش اصابت کرد. پیکرش در آرامستان «بهشت فاطمه» روستای محمدآباد قرچک به خاک سپرده شد؛ اما برای مادر، خاکسپاری پایان راه نبود. چون از آن لحظه به بعد، مادر باید با جای خالی پسری زندگی می‌کرد که تا دیروز بخش مهمی از تمام آرزوهایش بود. ماشین را با گل و عکس محمد آراستند. همان ماشینی که قرار بود او را به خانه‌ای تازه، به شروع فصل دیگری از زندگی‌اش ببرد، حالا با تصویر پسری تزئین شده بود که خودش دیگر نبود که پشت فرمان بنشیند. مادر به عکس محمد نزدیک شد. لب‌هایش را به تصویر پسرش رساند؛ بوسه‌ای برای پسری که مادر آرزوی دوباره در آغوش گرفتنش را داشت. بعد، میان گل‌ها و عکس محمد، مادر رقصید. اما…

محمد فرهادی · قرچک · تاج‌آبادِ همدان

Leer el texto completo aquí

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.