جاویدنام فرهاد محدودی

Fallecimiento فرهاد محدودی 29 años en ایران Karaj محمدشهر

Escrito por: رودابه

غروب سرد ۱۸ دی ۱۴۰۴ در محمدشهر، خیابان‌ها همانند دیگر شهرهای ایران حال و هوای اعتراض را داشتند؛ صدای دویدن، دود، فریاد و اضطرابی که در هوا موج می‌زد. مردمی که آمده بودند تا خواسته‌شان را مسالمت‌آمیز فریاد بزنند. در همان ساعات، فرهاد محدودی، مکانیک ۲۹ ساله، پدر یک پسر خردسال، و مردی که به مهربانی‌اش شناخته می‌شد، تنها از خانه بیرون رفت. رفتنی که کسی نمی‌دانست آخرین‌بار است. فرهاد از آن آدم‌هایی بود که نزدیکانش می‌گویند «نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد». اگر خودرویی در خیابان خاموش می‌کرد و اگر کسی درمانده می‌ماند، او می‌ایستاد، آستین بالا می‌زد، مشکل را حل می‌کرد و معمولاً هم پولی نمی‌گرفت. برایش کمک‌کردن بخشی از زندگی بود، نه لطفی که بخواهد در ازایش چیزی بگیرد. همین روحیه بود که باعث می‌شد خانواده‌اش مطمئن باشند اگر دیر کند، حتماً کاری پیش آمده. اما آن شب، وقتی ساعت از نیمه گذشت و فرهاد به خانه برنگشت، دل‌نگرانی در خانه پیچید. تماس‌ها بی‌پاسخ ماند. خیابان‌ها، بیمارستان‌ها، کلانتری‌ها، هر جایی که ممکن بود ردی از او باشد، جست‌وجو شد. سه روز و سه شب، خانواده‌اش میان امید و وحشت معلق بودند؛ نمی‌دانستند باید دعا کنند یا آمادهٔ شنیدن خبری باشند که زندگی را از هم می‌پاشد. روز سوم، خبر رسید. پیکر فرهاد را در بهشت سکینه پیدا کرده بودند. گلولهٔ جنگی، مستقیم به قلب. شلیک نیروهای نظامی–امنیتی جمهوری…

فرهاد محدودی · کرج · محمدشهر

Leer el texto completo aquí

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.