نعیم ارزقی؛ آخرین روزی که خورشید پوستم را نوازش می‌کرد

Fallecimiento نعیم ارزقی 40 años en ایران Pensamiento

Escrito por: زال

اسم من نعیم است؛ نعیم ارزقی. رشته‌ی تحصیلی‌ام ریاضی فیزیک بود، در دبیرستان چمران شهرک اندیشه. دبیرستانی با دیوارهای بلند که مجتمع تجاری ارغوان بر حیاطش سایه می‌انداخت، مدرسه‌ای با دیوارهای بلند آجری و کلاس‌هایی با نیمکت‌های دونفره که پنجره‌هایش مانند زندان با میله‌های آهنی از بیرون محافظت می‌شد. سال‌ها گذشت، به چهل‌سالگی رسیدم، هنوز مجرد بودم و در همان شهرک اندیشه برای خودم فست‌فود راه‌اندازی کرده بودم. عاشق کارم بودم. اکثر افراد فاز ۳ و ۴ شهرک اندیشه مرا می‌شناختند؛ مهربان، خنده‌رو. مردم را گواه می‌گیرم، در حد توانم به هر کس که می‌توانستم کمک می‌کردم. مردمم را دوست داشتم. سال‌ها بود که فعالیت سیاسی را آغاز کرده بودم. روز ۱۷ دی، شهر مملو از دود گاز اشک‌آور بود. گویی دیوار صوتی با هر گلوله‌ای که شلیک می‌شد، می‌شکست. با حضور سنگین نیروهای یگان ویژه در خیابان، آن روز اندیشه زیر سیل چکمه‌های نیروهای نظامی غرق شده بود. برای محافظت از اطرافیانم از تلفن مغازه‌ام به آن‌ها زنگ زدم و هشدار دادم که نیروهای امنیتی در خیابان هستند. ناگهان صدا قطع شد. نیروهای نظامی به مغازه‌ام یورش بردند و مرا بازداشت کردند. یک ساعت بعد با تلفن همراهی که توانسته بودم به‌دست بیاورم، دوباره برای محافظت از اطرافیانم تلاش کردم. هشدار دوم: «منو بلاک کنید، نیروهای انتظامی مرا دستگیر کردند و داخل مغازه‌ام مرا کتک زدند…

جاویدنام · نعیم ارزقی · شهرک اندیشه

Leer el texto completo aquí

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.