امیرحسین مرادی وفا؛ دارو بر دوش، جاده در پیش

جان باختن امیرحسین مرادی‌وفا 22 ساله در ایران کرمانشاه کرناچی

نویسنده: روشنا

آشنای جاده‌ها بود و مسافر گذرگاه‌های پیچ‌ در پیچ. به‌وقت سپیده‌دم کرمانشاه، امیرحسین مرادی وفا از میان جاده‌ها می‌گذشت تا دارو را به روستاهای دور برساند؛ روستاهایی که نشانشان شاید در هیچ نقشه‌ای پیدا نبود، اما برای او هر کدام نشانی بودند از خاکی که دوستش داشت و برای درمان ساکنانش راه دراز جاده را می‌پیمود. او کارش همین بود و آن را هم با عشق و تمام توان انجام می‌داد. امیرحسین مرادی وفا بیست‌ودو سال داشت. در شش‌سالگی، مرگ، سایه‌ی پدر را از زندگی‌اش ربود. او خیلی پیش‌تر از آنکه سال‌ها بگذرند، بزرگ شد و سهم سنگینی از زندگی را زودتر از سنش پذیرفت. شرارت دنیا اما نگذاشت امیرحسین رویاهای کودکی‌اش را دنبال کند. پنجشنبه، ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴، گذرگاه زندگی‌اش به محله‌ی کرناچی رسید. آن شب، او مانند دیگر هم‌قطارانش برای آزادی و آزادگی به میدان آمد. ناگهان در میان هیاهوی معترضان، آتش گلوله بر سرشان فرو ریخت. گلوله‌ای صورت امیرحسین را نشانه گرفت، از صورتش رد شد و در گلویش نشست. مردم دور او جمع شدند. دست‌هایی برای بند آوردن خون و صداهایی برای رساندنش به بیمارستان تلاش کردند تا شاید بتوانند زندگی را به امیرحسین جوان بازگردانند؛ اما جراحت عمیق‌تر از آن بود که تلاش کادر پزشکی بتواند نجاتش دهد. خونریزی مهار نمی‌شد. زور مرگ از زندگی بیشتر بود، چرا که مرگ را مردان شروری هدایت می‌کردند که در کوله‌هایشان قدرت،…

امیرحسین مرادی وفا · کرناچی · کرمانشاه

متن کامل را اینجا بخوانید

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.