جاویدنام ساجده کریمی پیرموسایی؛ باران بر مزار هفدهسالگی
جان باختن ساجده کریمی پیرموسایی 17 ساله در ایران آستانه اشرفیه
نویسنده: میخک سپید
دستت را از دستم بیرون نکش مامان. هنوز همانقدر سرد است؟ هنوز همانقدر میلرزد؟ اگر از من بپرسی، میگویم همهچیز در همان پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴ ایستاد. در همان ساعت ۶:۳۰ عصر، حوالی میدان حافظ آستانهاشرفیه. بارانِ ریز گیلان میبارید و هوا طعم اضطراب میداد. شهر در هیاهوی فریادها و دود و بوی تند گاز اشکآور گم شده بود و من، ساجده، دختری که تازه چند روز بود پا به هفدهسالگی گذاشته بود، دستت را محکم گرفته بودم. منِ یازدهمی، هنرجوی رشتهٔ کامپیوتر که تمام دنیایم تا پیش از آن شب، لای کدهای ناتمام، مانیتورهای کوچک مدرسه و رویاهای دخترانهام خلاصه میشد. آن شب اما همهچیز در یک صدم ثانیه تغییر کرد. صدای مهیب شلیک، سوزش ناگهانی و عمیق در پهلویم، و سنگین شدن پاهایم روی آسفالت خیس خیابان. یادت هست چطور دنیا دور سرم چرخید؟ یادت هست چطور تمام توانم در انگشتانی خلاصه شد که نمیخواستند دستت را رها کنند؟ ما به بیمارستان نرفتیم مامان. توی آن چشمهای بارانخورده و هراسانت خواندم که چقدر میترسی؛ میترسیدی مرا از تو جدا کنند، میترسیدی به جای آغوش تو، سر از بازداشتگاه مأموران درآورم. مرا به خانه برگرداندی. به همان اتاقِ آشنا، به پناهگاه همیشگیام. چند ساعت تمام، سقف اتاق را نگاه کردم و صدای نفسهایم را شمردم که هر لحظه کوتاهتر و بیرمقتر میشدند. شما بالای سرم اشک میریختید و هیچ کاری از دست دستان لرز…
ساجده کریمی پیرموسایی · نراتا · آستانهاشرفیه