جاویدنام سجاد قادری؛ ۱۷ روز انتظار، یک عمر یادگاری

جان باختن سجاد قادری 27 ساله در ایران مشهد فلکه‌ی تلویزیون

نویسنده: نَفَس

سجاد قادری متولد سال‌های دور از این روزهای سخت بود؛ بیست‌وهفت بهار از عمرش گذشته بود، اما دلی داشت به وسعت یک عمر مهربانی. اصالتاً اهل روستای موشک در کوهسرخ مشهد بود، اما ساکن مشهد بود و از همان کودکی بین سادگی روستا و سختی‌های شهر بزرگ شده بود. دیپلم تربیت بدنی گرفته بود، اما زندگی راه دیگری پیش پایش گذاشته بود. صبح‌ها به کنف‌کاری می‌رفت، شب‌ها کنار دو برادرش در مغازه‌ی کوچکی مشغول سیم‌پیچی موتورهای الکتریکی و ابزار صنعتی می‌شد؛ مغازه‌ای در محدوده‌ی بلوار توس، توس ۴۱. دست‌هایش پینه بسته بود از کار، اما دلش هنوز نرم و پر از رحم بود. یکی از آشنایانش از او یک خوبی پنهان به یاد می‌آورد که خودش کمتر از آن حرف می‌زد: کفش‌ها و لباس‌های خودش را، بی‌آنکه کسی بفهمد، به کسانی می‌داد که لازم داشتند و امکان خرید نداشتند. وقتی پدرش نگران می‌شد و می‌گفت «پسرم، خودت چه می‌پوشی؟»، سجاد فقط لبخند می‌زد و می‌گفت: «بابا، خدا بزرگه، باز می‌خرم.» طاقت نداشت غم را در چشم پدر و مادرش ببیند. دلش برای بچه‌ها می‌تپید، برای حیوان‌های خانگی کوچه، برای هر موجود بی‌پناهی. آن‌هایی که او را می‌شناختند می‌گویند همیشه می‌خندید، بمب خنده بود، می‌گفتند، انگار غصه در وجودش جایی نداشت. اما در دل این جوان خندان، حسی از عدالت‌خواهی هم بود. وقتی فراخوان اعتراضات به گوشش رسید، سجاد هم مثل بسیاری دیگر، تصمیم گرفت پاسخ مثبت…

مشهد · فلکه‌ی تلویزیون · سجاد قادری

متن کامل را اینجا بخوانید

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.