جاویدنام یحیی عباسی آبادچی؛ مامان و بابام رو صدا کنید
جان باختن یحیی عباسی آبادچی 16 ساله در ایران اصفهان نجف آباد
نویسنده: نورا
یحیی عباسی آبادچی شانزده سال بیشتر نداشت؛ هنوز صورتش آن لطافت نوجوانی را داشت، اما زندگی از مدتها پیش دستش را با کار آشنا کرده بود. از دوازدهسالگی، تابستانها و روزهای تعطیل کنار پدر میایستاد و کار میکرد؛ روزهای مدرسه اما جای دیگری بود، میان کتابها و درسهای کلاس یازدهم. درسش خوب بود و برای فردای خودش یک مسیر روشن میدید؛ میخواست مهندس برق شود. زندگی هنوز برای یحیی پر از چیزهایی بود که فرصت تجربهکردنشان نرسیده بود؛ سالهایی که باید میآمدند، راهی که تازه داشت شکل میگرفت و نوجوانی که آرامآرام جای خود را به جوانی میداد. اما روزهای پیش از هجدهم دی، یحیی را زودتر از آنچه باید، با روی دیگری از زندگی روبهرو کرده بود. او پیش از دو شب فراخوان هم به اعتراضات رفته بود. یک روز پیشتر، ساچمه به زانویش خورده و گاز اشکآور چشمهایش را سرخ کرده بود. توانسته بود از میان درگیریها فرار کند و خودش را به خانهی یکی از اقوام برساند؛ خسته و هراسان، با رنگی پریده از آنچه در خیابان دیده و بر تنش گذشته بود. از او خواستند دیگر برنگردد، بماند و خودش را دوباره در معرض گلوله نگذارد. اما نیم ساعت هم از اصرار خانواده نگذشته بود که یحیی برخاست. زانویش هنوز زخمی بود و چشمهایش از گاز اشکآور میسوخت، اما ترس نتوانست نگهش دارد. فردای آن روز، هجدهم دی، یحیی باز در خیابان بود؛ در روزی که مردم نجفآباد برا…
یحیی عباسی آبادچی · نجف آباد · دانشآموز · تیر خلاص