جاویدنام حمیدرضا هنرورچقولکل؛ از جبهه‌ی جنگ تا خیابان

جان باختن حمیدرضا هنرورچقولکل 57 ساله در ایران کرج گلشهر

نویسنده: سایه

در میان هیاهوی مداوم منطقه‌ی میدان الغدیر و خیابان‌های منتهی به میدان رسالت تهران، پیر و جوان او را با یک صفت بارز می‌شناختند: «مردمی بودن». حمیدرضا هنرور چقوکل، مردی ۵۷ ساله بود که سیمایش گویی از جنس خاک و خاطرات دهه‌های گذشته بود. او از همان نسل نوجوانی بود که در سال‌های سخت جنگ ایران و عراق، کتاب و مدرسه را رها کرد و پای به جبهه‌ها گذاشت. حمیدرضا به همراه برادر بزرگ‌ترش، «ابوالفضل»، بیش از هفت سال و نیم از بهار جوانی خود را در خطوط مقدم، کانال‌ها و سنگرها گذراندند؛ روزهایی سرشار از اضطراب و حماسه که در یکی از همان عملیات‌ها، حمیدرضا تا مرز اسارت در خاک عراق پیش رفت، اما در جریان یک عملیات غافلگیرکننده و با تلاش نیروهای ایرانی، از چنگ دشمن رهایی یافت و به میهن بازگشت. او پس از پایان جنگ، با بدنی رنجور و نشان جانبازی به شهر برگشت. مصلحت‌سنجی‌های مرسوم را بلد نبود. در محله‌ی افسریه تهران مغازه‌ای کوچک برای تعمیر شیشه و قفل خودرو راه انداخت؛ دستانش همیشه بوی چربی و ابزار می‌داد و نانش را از بازوی خودش درمی‌آورد. در کنار کار، هیئت‌دار و خادم عزاداری‌ها بود؛ در روزهای سوگواری آستین بالا می‌زد، چای روضه دست مردم می‌داد و بی‌هیاهو خدمت می‌کرد. ویژگی مهم حمیدرضا این بود که هرگز نان گذشته‌اش را نخورد؛ سابقه‌ی جبهه و جانبازی‌اش را به سهمیه و پست‌های دولتی نفروخت و زندگی‌اش را از سفره‌ی مرد…

حمیدرضا هنرورچقولکل · جانباز · کرج

متن کامل را اینجا بخوانید

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.