رضا عطائی محمودآبادی؛ سی روز روی زین آرزو
جان باختن رضا عطایی محمودآبادی 21 ساله در ایران
نویسنده: زال
همیشه یادم هست که دستهای مادرم چطور از کارگری خسته بود. از سهسالگی که چشم باز کردم، پدرم رفته بود و فقط مادرم بود که برای لقمهای نان جان میکند تا من قد بکشم. بزرگتر که شدم، دیدن اینکه صبح زود قبل از من از خانه بیرون میزند و شبها با تن خسته برمیگردد، روی سینهام سنگینی میکرد. دیگر طاقت نیاوردم؛ درسم که به مقطع سیکل رسید، کتابها را بستم. به مادرم گفتم: «خسته شدم؛ دیگر واقعاً ازت خجالت میکشم که تو میروی سر کار و خرج خانه را میدهی.» دلم میخواست خودم مرد خانه باشم. هرچند پدرم را کمتر ملاقات میکردم، ولی از وقتی در شرکت گرانولسازی مشغول به کار شدم، از حقوق کارگریام سعی میکردم به پدرم کمک کنم. میگویند عشق اول پسرها مادرشان است. وقتی به این ۲۱ سال نگاه میکنم که مادرم تنها و بدون همراه مسئولیت مرا به دوش کشید، خوب میفهمم چرا پسرها مادرشان را از همهی دنیا بیشتر دوست دارند. چقدر دلم میخواست موتور داشته باشم؛ ولی با این گرانی، خریدش برایم رؤیا شده بود. وقتی مادرم فهمید آرزویم این است که موتور داشته باشم، همان مقدار پساندازی را که داشت برای خرید یک موتور قسطی هزینه کرد. یک موتور صفر نو؛ موتوری که مثال اسب رستم در کوچههای شهر میتاخت. چه حس خوبی است زمانی که آدم به خواستهاش میرسد، حتی اگر آن خواسته یک موتور نهچندان گران باشد. هجدهم دی که به اعتراضها پیوستم، تلفنها ق…
رضاعطائی محمودآبادی · مشهد · موتور · سی روز روی زین آرزو