زندگی و جانباختن محمدرضا سعیدی
جان باختن محمدرضا سعیدی 27 ساله در ایران تهران
نویسنده: رعنا
من محمدرضا هستم. بیستوهفت سال بیشتر زندگی نکردم اما همان هم تازه داشت شکل میگرفت. تهران خانهام بود؛ شهری شلوغ با صداهای درهم، دود، خستگی و با اینهمه امیدهای کوچک که آدم را زنده نگه میداشت. تازه کار پیدا کرده بودم. هنوز حقوقهایم خرج نشده بود، اما رؤیاهایم خرج شده بودند: کمک به خانه، سبکتر کردن بار مادرم، خریدن چند چیز ساده برای خودم و مهمتر از همه… هفتهی بعد قرار بود بروم خواستگاری دختری که دوستش داشتم. زندگی داشت بالاخره از حالت انتظار بیرون میآمد. قرار بود شروع شود، نه تمام. شامگاه ۱۸ دی ۱۴۰۴، حوالی ساعت ده شب، در کوچههای اطراف میدان خراسان بودم. هوا سرد بود؛ نفسها مثل دود بالا میرفتند. مردم حرف میزدند، بعضی آرام، بعضی با خشم، اما همه یک چیز مشترک داشتند: حس اینکه دیگر نمیشود همینطور ادامه داد. هیچکس فکر نمیکرد شب به این زودی سیاه شود. صدای شلیک آمد. نه شبیه فیلمها، واقعیتر و سنگینتر. لحظهای بعد، سوزشی تند پهلویم را شکافت. نفسم برید؛ نه از ترس، از درد. دستم را روی پهلویم گذاشتم، گرمای خون را حس کردم و فهمیدم گلولهای که از سلاح حکومتی شلیک شده، قرار نیست بگذارد به فردایم برسم. روی زمین نشستم. چراغهای زرد کوچه میلرزیدند، یا شاید چشمهایم. فکر خواهرم آمد؛ تنها خواهرم. فکر مادرم که همیشه نگران دیر آمدنم بود. فکر دختری که نمیدانست خواستگاریاش هرگز برگزار نمی…
محمدرضا سعیدی · اعتراضات دی ماه · جاوید نام