جاویدنام حسن روزبهانی؛ فرار از میان بازوها
جان باختن حسن روزبهانی 17 ساله در ایران
نویسنده: میخک سپید
صدای تقتق ضعیف زنجیر چرخ دوچرخهام هنوز توی گوشم است؛ وقتی در بنبستهای بروجرد رکاب میزدم و باد سرد دیماه به صورتم میخورد. جثهام آنقدر لاغر و ریز بود که وقتی روی زین مینشستم، انگار دوچرخه خودش داشت راه میرفت. اما فرز بودم؛ شبیه همان گنجشکهایی که روی چنارهای بلند شهرمان پر میکشیدند. من نه دوربینی داشتم و نه تشک ژیمناستیکی، اما روی همان آسفالت زبر و سرد محله، مثل باد میدویدم، روی هوا چرخ میخوردم و وقتی پاهایم به زمین میرسید، از ته دل میخندیدم. خندههایم سکوت کوچه را میشکست. روزها، در کنار درس و مشق، میرفتم به تعمیرگاه برق خودرو؛ جایی که با دستهای لاغر و استخوانیام با عشق کار یاد میگرفتم تا نان حلالی درآورم. با همان پول اندکی که پسانداز میکردم، برای خواهرم کادو میخریدم و عیدها با غرور به او عیدی میدادم. برای بچههای یتیم همسایه اصلاً مهم نبود که من خودم موتور ندارم؛ همین که دوچرخهام را بیمنت دستشان میدادم تا دور کوچه چرخ بزنند، برای من و آنها کافی بود. من با دستهای خالی، شادی را با آنها قسمت میکردم. آن روزها، مادرم گوشه اتاق پشت چرخ خیاطی مینشست و صدای منظم سوزن چرخ با سرمای گزندهی زمستان قاطی میشد. پدرم روز قبل از حادثه نگاهی به من انداخت و گفت: «حسن، بیرون نرو، شلوغ است، خطر دارد.» اما من فقط خندیدم. شوخی کردم، سر به سر خواهرم گذاشتم و با همان شوخط…
حسن روزبهانی · نراتا · بروجرد · نوجوان