جاویدنام بابک پورمظاهری؛ سکوت شوم ۱۹ دی در باغستان کرج

جان باختن بابک پورمظاهری 39 ساله در ایران کرج

نویسنده: آریشا

اگر دفتر خاطرات را از روزهای شیرین کودکی تا آخرین دیدار پیش از کوچِ ابدی‌اش ورق بزنی، تنها سه واژه بر صفحه‌ها می‌درخشد: شادی، شور بی‌کران زندگی و خوش‌قلبی. بابک از همان آدم‌هایی بود که خنده‌شان معجزه می‌کرد؛ پسری سرشار از پویایی و امید که سنگین‌ترین و بزرگ‌ترین غم‌های اطرافیان را با نگاهی گرم و درایتی صمیمانه به لبخند و روشنی تبدیل می‌کرد. برای ساختن آینده، برای زیستن و پرواز، به هر دری می‌زد؛ اما چرخِ روزگار گاه سنگدلانه می‌چرخید و دست تلاش‌های پاکش، جایی در میانِ بن‌بست‌های تقدیر، قفل می‌شد. روزها گذشت تا تقویم به دو روز شوم و گره‌خورده با تاریخ رسید: ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه. بابک طبق روال، با همان وقار و صمیمیت همیشگی وارد خانه شد. اما این‌بار، نگاهش بوی دیگری می‌داد؛ بوی آگاهی، بوی ایستادگی. خبر داد که می‌خواهد به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی و مردم بپیوندد. نگرانی و دلواپسی عمیق بر دل خانواده سایه افکند. با لحنی پر از بیم و تمنا مانعش شدند: «مگه ما سر پیازیم یا ته پیاز؟ بشین خونه… چرا می‌ری؟ ما رو چه به سیاست…» اما گوش بابک به ماندن شنوا نبود؛ وجدان بیدارش او را فرا‌می‌خواند. او با کلامی که آخرین طنین صدایش در خانه شد، از چارچوب در گذشت: «اتفاقی نمی‌افته، می‌رم… مگه من چه فرقی با بقیه دارم؟ خداحافظ.» تا به ساعت موعود برسد، چندین بار ساعت را نگاه کرد و زمزمه کرد: «پس کی ساعت هشت می‌شه؟» و…

بابک پورمظاهری · کرج

متن کامل را اینجا بخوانید

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.