جاویدنام عرفان گودرزی؛ بزرگتون اومد

جان باختن عرفان گودرزی 32 ساله در ایران بروجرد چهارراه حافظ

نویسنده: میخک سپید

شیشه‌ی ماشین بخار گرفته بود و با کناره‌ی دستم دایره‌ای روی آن باز کردم تا رقص قطره‌های باران را روی آسفالت تیره ببینم. عادت همیشگی‌ام همین بود؛ پاییز و زمستان که می‌شد، به محض اینکه بوی خاک نم‌خورده بلند می‌شد یا دانه‌های برف روی هوا می‌چرخیدند، فلاسک چای را برمی‌داشتم، سوییچ را می‌چرخاندم و با هم می‌زدیم به دل جاده. زندگی برایم همین دقیقه‌ها بود، همین که آخر شب‌ها برای یک بستنی ساده از خانه بیرون بزنیم یا پای تماشای یک بازی فوتبال و یک فیلم خوب بنشینیم. هر بار که غصه‌ای در چشمان همراه زندگی‌ام می‌دیدم یا تلخی روزگار کلافه‌اش می‌کرد، دست روی شانه‌اش می‌گذاشتم و با لبخند می‌گفتم: «هیچ‌چیز از هیچ‌کس بعید نیست… از چیزی ناراحت نشو، رها کن و عشق کن تو زندگی…». همیشه در سرم این بود که کارم رونق بگیرد و آن‌قدر دستم پر باشد که تکیه‌گاه محکم خانواده‌ام و خانواده‌ی او باشم. اما آن روزها دیگر نمی‌شد فقط به جاده و چای فکر کرد. سنگینی اتفاقات مثل باران روی سرمان می‌بارید و دی‌ماه با سرمای گزنده‌اش از راه رسیده بود. وقتی بند کتانی‌هایم را توی اتاق گره می‌زدم، نگاهم روی زمین ثابت مانده بود. همان فکری که چند روز در سرم می‌چرخید را آرام زیر لب گفتم: «ممکنه بریم و کشته بشیم، اما نمی‌تونیم در مقابل ظلم سکوت کنیم». دستم را در هوا تکان دادم تا دلواپسی سنگینی که توی اتاق نشسته بود پر بکشد. وقتی خواستم ا…

عرفان گودرزی · نراتا · بروجرد · مسجد امیرالمؤمنین

متن کامل را اینجا بخوانید

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.