جاویدنام محمد بهروزی؛ بغض زاگرس و داغ بیپایان پدر
جان باختن محمد بهروزی 25 ساله در ایران الیگودرز
نویسنده: مهتاب
سپیدهدم آرامآرام بر کوههای زاگرس مینشیند. در الیگودرزِ لرستان، هنوز هوا رنگ شب را با خود دارد و نخستین پرتوهای آفتاب، راهی از میان کوهها باز نکردهاند. شهر در سکوت صبحگاهی فرو رفته است؛ اما برای بعضیها، روز خیلی زودتر از طلوع خورشید آغاز میشود. در همین ساعتهای زودهنگام، جوانی از ایل بساک روزش را آغاز میکند؛ جوانی ۲۵ ساله به نام محمد بهروزی. از کودکی، کار بخش جدانشدنی زندگیاش بوده است. سختیها را به جان میخرید تا سفرهی خانوادهاش خالی نماند. چند سالی بود که در یک مغازهی کوچک سیمپیچی موتورهای برقی کار میکرد، مغازهای که بوی روغن و سیم سوخته، با تلاش بیصدای او درهم آمیخته بود. گاهی خستگی تا مغز و استخوانش نفوذ میکرد. او هم مثل همسنوسالانش آرزوهایی در سر داشت، اما چرخ زندگیشان سخت میچرخید و دستشان تنگ بود. روزگار از او خواسته بود پیش از آنکه جوانی کند تکیهگاه خانه باشد. هر بار که چینهای چهرهی خستهی مادر و سکوت سنگین و پرمعنای پدر را در برابر تنگناهای زندگی میدید بیآنکه چیزی بگوید از جا برمیخاست، دستهایش را روی سیمها میگذاشت و دوباره ادامه میداد تا مبادا چراغ آن خانه کمفروغ شود. دردها و دلتنگیهایش را در صندوقچهی دل مهر و موم میکرد و هرگز لب به گلایه نمیگشود. با وجود سختیها، در آغاز جوانیاش صداقت از تمام رفتارش پیدا بود. در نگاهش حیا و آرامشی خاص م…
محمد بهروزی · نراتا · ایل بختیاری · الیگودرز