جاویدنام محمد عباسی؛ نگاهی که معلق شد
اعدام شدن محمد عباسی 55 ساله در ایران کرج قزل حصار
نویسنده: روشنا
پنجاهوپنج سال از عمرش گذشته بود؛ اما چهرهاش هنوز چیزی از معصومیت سالهای دور را با خود داشت؛ نه معصومیتی از سر ناآگاهی، که از جنس نگاهی که با همهی آنچه دیده بود، هنوز باور نداشت دنیا بتواند اینچنین بیرحم باشد. صورتش چهرهی مردی بود که بیش از هر چیز، رد آرام و مظلومانهی پدر را با خود داشت؛ پدری که زندگی را در زیست زیبای فرزندانش میدید. چهرهاش هنوز شبیه مردی بود که قرار بود به خانه برگردد؛ اما خانه از آن روز به بعد، دیگر جای خالی او را با هیچچیز پر نکرد. محمد عباسی اهل ملارد بود؛ مردی که خانه و زندگیاش در همان شهری جا مانده بود که سرنوشتش در آن، شکل دیگری پیدا کرد. بیستم دیماه بود که دستهای امنیتی به سراغش آمدند؛ اما آن روز، تنها محمد عباسی را نبردند، دخترش فاطمه را هم با خود بردند. برای محمد، از همان لحظه دیگر مسئله فقط خود نبود. پشت دیوارهای بازداشتگاه و زندان تمام ذهنش فاطمه را میجویید؛ دختری که نمیدانست در کدام گوشه رنج اسارت را بر دوش میکشد. آیا پدرش هنوز جایی هست که بتواند صدایش کند؟ شاید تمام ترس محمد در آن شب، ترس پدری بود که نمیتوانست به چشمهای دخترش برسد، نمیتوانست دستش را به مهربانی بفشارد. نمیتوانست به او بگوید که تنها نخواهد ماند. او نمیدانست این جدایی، آخرین باری است که میتواند نگران فاطمه باشد؛ آخرین روزهایی که پدر بودنش به انتظار دیدن دخترش گره م…
اعدام · قزل حصار کرج · پدر مظلوم · محمد عباسی