افسانه رضویان؛ افسانه چالوس
Décès افسانه رضویان 47 ans en ایران Chalous
Écrit par: احسان تمبی
جلوی چشم خودمان افتاد. همسایهها هم بودند، همه دیدند. بیشتر مغازهدارها از چند روز قبل کسبوکارشان را بستند و به خیابان آمدند. خون جوشید روی آسفالت. با مادرت تماموقت پشت پنجره بودیم. هجدهم و نوزدهم دیماه، خیلیها را کشتند. اجازه نمیدهند دربارهاش حرف بزنیم. میگویند در ایستبازرسی گوشیها را تفتیش میکنند. جمعیتی جلوی کلانتری بود و تعدادشان بیشتر میشد. هوا که تاریک شد مثل شبِ مهتاب که آبِ دریا بالا میآد آدم ریخت توی خیابان. درِ کلانتری باز شد و مأموران با اسلحه زدن به دلِ جمعیت، شلیک کردند! این صدا را فقط در جنگ شنیده بودم. با اولین گلوله، کلاف جمعیت باز شد و مردم جدا شدند. شب تاریکی بود. جابهجا آتش و دود بود و گازِ سفید اشکآور، چشم چشم را نمیدید. این فصلِ سالِ چالوس را که خودت میدانی، روزهایش هم کمنور است! گفتم دارن جنگی میزنن! جفتِ گوشهام کر بشوند، قلبم این صدا را میشناسد. مردم ترسیدند، مادرت هم ترسید، گفتم هوایی زدهاند بترسانند. فکر کن پسرجان، مادرت در خانهی امن یک نفس به من میگفت میزنن، میکشند، بیا کنار از پشت پنجره. گفتم بذار بزنن خانم، مگر چکار کردهایم؟ رفتم بالا، اتاق زیر شیروانی. میخواستم از خیابان برایت عکس بگیرم، تا بهتر بتوانی دربارهاش بنویسی؛ مادرت نگذاشت. گفت گوشی را دستت ببینن میزنن! راستش را بگویم ترسیدم. همسایهها دیده بودند، با ساچمه به پنجره…
افسانه رضویان · چالوس