زندگی و جان‌باختن مهدی سنایی سامانی

Décès مهدی سنایی سامانی 38 ans en ایران Téhéran

Écrit par: رعنا

من مهدی‌ام. سی‌وهشت سال زندگی کردم؛ نه زندگی بزرگان که زندگی یک آدم معمولی. ورزشکار بودم، تکنسین داروخانه و پدر دو بچه. اما اگر بخواهم خودم را معرفی کنم، می‌گویم: مردی که نمی‌توانستم بی‌تفاوت بماند. از همان کودکی درس خواندم دانشگاه رفتم خدمت سربازی‌ام را انجام دادم و سال‌ها بین اصفهان، فولادشهر و سامان رفت‌وآمد داشتم. کار می‌کردم، تمرین می‌کردم، زندگی می‌ساختم ولی هرجا مردم فریاد داشتند، من هم بودم؛ نه برای شعار، بلکه برای وجدانم. پنج‌شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴، سه‌راه قدس سامان شلوغ بود. مردم ایستاده بودند؛ خسته و اما هنوز امیدوار. هوا سرد بود و هیچ‌کس برای مردن بیرون نیامده بود. من هم نه. صدای تیر که آمد لحظه‌ای سکوت همه‌چیز را گرفت. بعد درد آمد؛ تیز و ناگهانی. گلوله مستقیم به قلبم خورده بود. افتادم اما چشمم هنوز مردم را می‌دید؛ کسی دستم را گرفت و کسی اسمم را صدا زد. فکر بچه‌هایم آمد و بعد صورت همسرم. دلم می‌خواست بگویم نترسید، بگویم ادامه بدهید اما صدا دیگر از سینه‌ام بیرون نمی‌آمد. سه روز بعد، وقتی بدنم را تحویل دادند و خانواده‌ام تنها نبودند؛ سایه‌ی تهدید هم کنارشان ایستاده بود و آن‌ها را مورد اذیت قرار دادند و گفتن که اجازه ندارند برای من مراسم بگیرند یا این که اگهی ترحیم چاپ کنند و آن‌ها هم ترسیدند و من را شبانه، بی‌صدا و در باغ رضوان سامان خاکم کردند. نه وداعی شبیه قصه‌ها و نه تشییعی…

مهدی سنایی · اعتراضات مردمی · جان باختگان راه آزادی

Lire le texte complet ici

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.