سپهر… بابا کجایی؟

जान गंवाना سپهر شکری 25 वर्ष में ایران तेहरान

लेखक: Narrata

شب که می‌شود، تهران جور دیگری نفس می‌کشد؛ انگار همه‌چیز آهسته‌تر است اما ضربان زیر پوست شهر تندتر. چراغ‌های خیابان مثل چشم‌هایی نیمه‌باز روی آسفالت می‌افتند و بادِ سردِ دی‌ماه از لای یقه‌ها رد می‌شود و آدم را یاد چیزهایی می‌اندازد که دوست داری فراموش‌شان کنی. سپهر، آن شب، یکی از همان آدم‌های معمولی بود؛ نه قهرمانِ روی پوستر و نه اسمِ درشتِ خبرها. یک جوانِ معمولی، با یک زندگی معمولی، با دست‌هایی که عادت کرده بودند کار کنند، با گوشی‌ای که مدام در جیبش می‌لرزید، با دلواپسی‌های کوچکی که هر روز با خودش حمل می‌کرد. همان‌هایی که آدم فکر می‌کند «بعداً درست می‌شود»، «فردا بهتر است»، «یک کم تحمل…». اما شهر، آن شب، جای «بعداً» نداشت. صدای شعارها می‌آمد و می‌رفت، مثل موج‌هایی که به دیوارهای بلند می‌خورند و برمی‌گردند. سپهر در میان جمعیت گم و پیدا می‌شد؛ گاهی کنارِ دیوار، گاهی در پیاده‌رو و گاهی پشتِ ماشین‌های پارک‌شده. صورت‌ها شبیه هم شده بودند: چشم‌های براق، نفس‌های بخارشده و ترسِ قاطیِ امید. کسی نمی‌دانست دقیقه بعد چه می‌شود، فقط می‌دانستند که همین حالا باید اینجا باشند. بعد، همه چیز یک‌دفعه تند شد. صدایی… نه شبیه رعد، شبیه شکستن یک چیزی درون گوش. بعد دویدن. بعد فریاد. بعد آدم‌هایی که هم‌دیگر را هل می‌دادند تا از خطی که دیده نمی‌شد رد نشوند. بعد سکوت‌های کوتاهِ لای شلوغی، همان سکوت‌هایی که م…

سپهر بابا کجایی · کهریزک · سپهر_شکری

यहाँ पूरा पाठ पढ़ें

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.