جاویدنام سوران فیضیزاده
जान गंवाना سوران فیضزاده ایرانشاه 41 वर्ष में ایران बीजार ساختمان فرمانداری
लेखक: نَفَس
«میرویم که اگر کشته شدیم، فرزندانمان و آیندگان لااقل در آسایش و آزادی و آرامش باشند.» وقتی از سوران پرسیدند «چرا باید بری؟»، از آینده گفت؛ از روزهایی که کودکان بتوانند در آرامش بزرگ شوند. خواستهی خودش هم ساده بود: آزادی و زندگی در حد تلاشی که میکرد. سوران فیضیزاده چهلویک سال داشت؛ اهل سقز بود و در بیجار زندگی میکرد. ازدواج کرده بود و فرزند داشت؛ مردی که هنگام حرفزدن از آینده، به روزهای پیش روی فرزندانش هم فکر میکرد. از او تصویرهایی مانده که هنوز زندگی در آنها جریان دارد. در یکی، با لباس راحتی روی فرش نشسته است. در عکسی دیگر، میان درختان ایستاده و رو به دوربین نگاه میکند. عکسها لحظههایی را نگه داشتهاند که آن روز، بخشی عادی از زندگی بودند؛ بیآنکه کسی بداند روزی برای دوباره دیدن او باید به همین قابها برگردد. گفتوگوهای قدیمیاش هم باقی ماندهاند؛ چند پیام کوتاه، شوخی، شکلکهای خنده و بوسه. حرفهایی ساده که میان روزمرگی ردوبدل شدهاند و حالا خواندنشان درد دارد. آنسوی این پیامها، سوران زنده بود؛ میخواند، جواب میداد و شوخی میکرد. یک استوری تبریک تولد نیز از آن روزها مانده است؛ عکسش میان درختان، چند قلب و عبارت «تولدت مبارک». آن تبریک برای روزهای پیش روی او بود، برای سالی دیگر از زندگی. حالا همان تصویر دوباره منتشر میشود، با دلتنگی برای کسی که دیگر تولدش را جشن نمیگی…
سوران فیضیزاده · بیجار · جاویدنام · سقز