جاویدنام حسین مونسینیا؛ آوازِ ناتمامِ زاگرس
जान गंवाना حسین مونسینیا 22 वर्ष में ایران चहारमहल और बख़्तियारी لردگان
लेखक: نورا
حسین مونسینیا از همان سالهای نوجوانی آموخته بود که برای رسیدن به آرزوهایش باید با دستهای خودش راهی باز کند. آرزوهای او در سکوت، سالها ریشه دوانده بودند؛ در دستهایی که زودتر از موعد با رنج آشنا شدند، در صبحهایی که رنگ کار گرفتند و در شبهایی که خستگی مجال چندانی برای خیالپردازی باقی نمیگذاشت. با این همه، در دل همان روزهای دشوار، آیندهای آرامآرام شکل میگرفت؛ آیندهای که شاید برای دیگران چندان بزرگ به نظر نمیرسید، اما برای حسین حاصل سالها صبر و ایستادگی بود. حالا آن آینده داشت از راه میرسید. وسایل تعمیرگاهش را تازه خریده بود و فاصلهی میان سالهای شاگردی و روزهای استقلال دیگر به اندازهی چند قدم شده بود. او از مردمان بختیاری و برخاسته از طایفهی شاهغالب بود؛ از دیاری که کوههای زاگرس بر فراز آن ایستادهاند. لردگان، در جنوب چهارمحال و بختیاری، شهر کودکی و جوانی او بود. اما پیش از آنکه فرصت کند جهان پیرامونش را بهدرستی بشناسد، زندگی نخستین و بزرگترین نداشتن را به او آموخته بود. تنها دو سال داشت که مادرش از دنیا رفت؛ در سنی که کودک هنوز واژهای برای مرگ نمیشناسد و نبودن را بیش از آنکه بفهمد، احساس میکند. مادر رفت و حسین ماند؛ با کودکیای که از همان آغاز جای یک آغوش در آن خالی بود. سالها از آن فقدان گذشت. پدر دوباره ازدواج کرد و خانواده شکل تازهای گرفت. حسین در میان…
حسین مونسی · لردگان · چهارمحال و بختیاری · حسین مونسی نیا