جاویدنام اکبر مزلقانی؛ جنگی که هرگز از تنش بیرون نرفت

जान गंवाना اکبر مزلقانی 61 वर्ष में ایران करज

लेखक: میخک سپید

من متولد ۱۳۴۳ هستم؛ از نسلی که جوانی‌اش زودتر از آنچه باید، با صداهایی آشنا شد که قرار نبود بخشی از زندگی یک جوان باشند. سال‌هایی که برای خیلی‌ها باید با ساختن آینده می‌گذشت، برای من با مجروحیت، بیمارستان و روزهایی گره خورد که با مرگ فاصله‌ی زیادی نداشت. چند بار مجروح شدم. یکی از آن دفعات، ضربه‌ای جدی به سرم وارد شد و برای چند هفته در بیهوشی ماندم. از آن روزها چیزی برای تعریف کردن ندارم؛ فقط همین را می‌دانم که مدت زیادی از زندگی‌ام در حالتی گذشت که دیگران منتظر بازگشتم بودند و من برگشتم. چشم باز کردم و دوباره زندگی از جایی ادامه پیدا کرد که برای مدتی متوقف شده بود. همه‌چیز اما به حالت قبل برنگشت. تعدادی از ترکش‌ها در تنم ماندند؛ تکه‌های کوچکی از گذشته که پزشکان نتوانسته بودند همه‌ی آن‌ها را بیرون بیاورند. با همان‌ها بلند شدم، راه رفتم و وارد سال‌های بعد زندگی شدم. نمی‌خواستم تمام آنچه از من باقی می‌ماند، خاطره‌ی روزهای سخت جوانی باشد. دیپلم گرفتم و بعد به کار آزاد روی آوردم. استقلال در کار را ترجیح می‌دادم و نمی‌خواستم زندگی‌ام به شغل دولتی وابسته باشد. بخش بزرگی از عمرم در محمدشهر کرج گذشت؛ جایی که کم‌کم از یک نام روی نقشه، به محل زندگی‌ام تبدیل شد. همان‌جا کار کردم، خانه داشتم و روزهای معمولی زندگی را پشت سر گذاشتم؛ روزهایی که شاید در ظاهر اتفاق بزرگی در آن‌ها نمی‌افتاد، اما بخش…

اکبر مزلقانی · نراتا · محمدشهر کرج · جنگ

यहाँ पूरा पाठ पढ़ें

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.