جاویدنام محمدعرفان فرجی؛ ۴۸ ساعت تا ابدیت
जान गंवाना محمدعرفان فرجی 18 वर्ष में ایران شهر ری
लेखक: میخک سپید
مرزهای شیشهایِ هجدهسالگی زمان، گاهی در یک نقطه چنان فشرده میشود که تمام گذشته و آینده یک انسان، تنها در کسری از ثانیه فرو میریزد. برای درک این فشردگی، باید به شامگاه شانزدهم دیماه ۱۴۰۴ بازگشت؛ شبی که مرز میان رویاهای کشدار نوجوانی و ابدیتِ بیبازگشت را رقم میزد. سرمای خشک و استخوانسوز زمستان، پشت پنجرههای محلهای قدیمی در شهر ری زوزه میکشید و شیشهها را با لایهای از مه میپوشاند، اما درون یکی از آن خانهها، التهاب شیرین گذار در جریان بود. روی میزی کوچک، در کنار کتابها و جزوههای سال آخر دبیرستان، کیکی ساده قرار داشت. هجده شمع باریک با شعلههایی لرزان، تاریکی اتاق را پس میزدند و نوری زرد و گرم بر چهره پسری میتابید که تا چند لحظه دیگر، قانوناً پا به جهان بزرگسالان میگذاشت: محمدعرفان فرجی. هجدهسالگی برای عرفان، تنها ورق خوردن یک صفحه از تقویم نبود؛ ایستگاهی بود برای به ثمر رساندن آرزوهایی که شبها در سکوت اتاقش میبافت. او پسری بود با روحی زلال، آرام و متین؛ از آن دست آدمهایی که حضورشان در هر جمعی، لنگرگاه آرامش است. در روزمرگیهای خانه، با حوصلهای بینهایت به خواستههای کودکان فامیل گوش میسپرد و لبخندهای شرمگین و نگاه پرمهرش، گرمابخش دل خانواده بود. در سرش نقشهای روشن برای فردا داشت؛ رویای پرواز از این کوچههای خاکستری به مقصد آمریکا، برای نشستن پشت نیمکتهای د…
محمد عرفان فرجی · نراتا · ترامپ · شهرری