جاویدنام مهدی حنیفی؛ ستاره‌ای از دیار الوند، داستان چشمان بیدار و دستان بسته

जान गंवाना مهدی حنیفی 26 वर्ष में ایران तेहरान

लेखक: میخک سپید

​حقیقت را نمی‌توان پشت دیوارهای بلند پنهان کرد، یا با جوهر سیاه بوروکراسی و آمارها، حیات پر از شور یک انسان را به فراموشی سپرد؛ چرا که قاب تصاویر گاهی تمام این معادله‌های کاغذی را درهم می‌شکند. برای درک عمق یک تراژدی، باید به چشمان او خیره شد؛ به آن قاب عینک ساده، به آن لبخند صمیمی، نجیب و عمیقاً آشنای جوانی ۲۶ ساله که انگار همین چند لحظه پیش در غوغای بازار ایستاده بود و به فرداهایی روشن فکر می‌کرد. مهدی حنیفی، پسری از جنس خاک پاک و کهن همدان بود که از دامنه الوند به پایتخت آمد؛ جوانی لبریز از امید که مانند هزاران هم‌نسل خود، برای تحصیل و ساختن یک زندگی بهتر، مسیر زادگاهش را به سمت تهران پیمود. او نیامده بود که قهرمانِ کتاب‌های تاریخ شود؛ آمده بود تا به سادگیِ تمام، زندگی کند، عشق بورزد و در هوای آزاد وطنش نفس بکشد، اما تقدیر او با زمستان خونین پایتخت گره خورد. ​غروب غریب و بی‌رحم ۱۸ دی‌ ۱۴۰۴، سرنوشت مهدی را با حماسه‌ای سرخ و پردرد پیوند زد. خیابان‌های تهران در چنگال سرمایی سخت و فضایی شدیداً امنیتی بود و جوانان برای هم‌صدایی با مردم به میدان آمده بودند. در کشاکش فریادها، دویدن‌ها و هجوم مأموران، مهدی در محاصره قرار گرفت. در آن لحظات تلخ، شقاوت بی‌رحمانه‌ترین و عریان‌ترین چهره خود را نشان داد: مأموران سرکوبگر ابتدا دستان مهدی را از پشت بستند؛ دستانی که باید کتاب می‌ورقید، دستانی که…

مهدی حنیفی · نراتا · همدان · دانشجو

यहाँ पूरा पाठ पढ़ें

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.