سحر فلاح؛ کسی می‌داند من چقدر تلاش کردم که روحم زیبا بماند

Overlijden سحر فلاح 25 jaar oud in ایران Teheran تهرانپارس

Geschreven door: دیبا

جاویدنام سحر فلاح، دخترى از جنس رؤیا و تلاش، اول آبان ۱۳۷۹ به دنیا آمد؛ تنها دختر خانواده، معلم زبان انگلیسی، و دختری که دلش میان رفتن و ماندن گیر کرده بود. او از آن آدم‌هایی بود که در سکوت می‌جنگند؛ برای بهتر شدن، برای ساختن آینده‌ای روشن‌تر، و برای حفظ زیبایی روح‌شان در جهانی که گاهی بی‌رحم است. سحر در مسیر مهاجرت بود؛ در آستانه رفتن، در لحظه‌ای که امید و دل‌تنگی در هم تنیده می‌شوند. همان روزها نوشته بود: «نباید قلب را به زشتی سپرد.» و این جمله، شبیه خلاصه‌ای از تمام زندگی‌اش بود. اما ۱۹ دی ۱۴۰۳، در فلکه سوم تهران‌پارس، همه چیز ناگهان متوقف شد. گلوله‌ای به شقیقه‌اش نشست و نوری خاموش شد که می‌توانست سال‌ها بتابد. نه فقط زندگی یک دختر، که رؤیاهایش، برنامه‌هایش و تمام آن «شدن»‌هایی که هنوز فرصت تحقق پیدا نکرده بودند. سحر رفت، اما قصه‌اش همان‌جا تمام نشد. مادر ماند. مادری که برای باور نکردن این فقدان، برای کم نشدن دخترش، تمام شب پیکر سرد او را در آغوش گرفت؛ گویی می‌خواست با گرمای دلش، مرگ را عقب براند. تصویری که از اندوه فراتر می‌رود و به عمق عشق مادری می‌رسد. دو روز بعد، ۲۱ دی، سحر در قطعه ۳۲۷ بهشت زهرا به خاک سپرده شد. اما آن‌چه دفن شد، فقط یک پیکر بود؛ نام او در اشک‌های مادر، در بغض شهری که شاهد خاموشی‌اش بود، و در حافظه کسانی که داستانش را شنیدند، زنده ماند. سحر، دانشجوی ورودی ۱۳…

سحر فلاح · تهرانپارس

Lees de volledige tekst hier

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.