روایت جاویدنام یوحنا میرپادیاب؛ آتشنشان گیلک

Overlijden یوحنا میرپادیاب 39 jaar oud in ایران Racht گرفم

Geschreven door: کهن

یوحنا را از سال‌های کودکی می‌شناختم، خیلی قبل‌تر از آن‌که عکسش در لباس آتش‌نشانی، با کلاهی زیر بغل، در اینترنت دست‌به‌دست بچرخد. خیلی قبل‌تر از آن‌که نامش با میدان شهرداری رشت و آن شب سیاه هجدهم دی گره بخورد. یوحنا را از کودکی می‌شناختم. رفیق و هم‌محله‌ای بودیم. یک زندگی معمولی داشتیم؛ از صبح تا شب توی محله جمع می‌شدیم، می‌گفتیم و می‌خندیدیم. به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردیم. حرف کار و زندگی نمی‌زدیم؛ فقط همان حرف‌هایی که بین بچه‌ها گفته می‌شود. می‌گفتیم و می‌خندیدیم. نوجوان که بودیم، همیشه می‌رفتیم روستای مادری یوحنا؛ روستای گرفم. همان‌جایی که آخرین خانه‌اش شد. عاشق آنجا بودیم. با هم می‌رفتیم، می‌گشتیم و خوش می‌گذراندیم، چه روزهایی بود. یوحنا عاشق سفر بود. عاشق طبیعت بود؛ عاشق دریا و کوه بود و عاشق ماهی‌گیری. علاوه بر تمام این‌ها عاشق موتور و سرعت هم بود. شناگر و غواص حرفه‌ای بود. نجاری می‌کرد و عاشق این بود که با دست‌های خودش چیزی خلق کند. از ساختن لذت می‌برد؛ چه ساختن یک وسیله، چه ساختن حال خوب برای آدم‌ها. همیشه دوست داشت به بقیه کمک کند. به خاطر همین روحیاتش هم رفت و آتش‌نشان شد. او برای خیلی‌ها ناجی بود. بعد عاشق شد، عاشق سارا، چهار سال بود که با هم ازدواج کرده بودند. یک ویدئو از آن دو در فضای مجازی دست‌به‌دست چرخید و خیلی‌ها دیدندش. یوحنا سارا را در آغوش گرفته بود و با عشق نگاهش می‌…

یوحنا میرپادیاب · آتشنشان · گیلان · رشت

Lees de volledige tekst hier

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.