جاویدنام محمدمتین حسینی
Overlijden محمدمتین حسینی 16 jaar oud in ایران Karaj سرآسیاب مارلیک
Geschreven door: مهرشید
عصر بیستم دیماه، هوا بوی زمستان میداد ولی نه آنقدر سرد که آدم را در خانه نگه دارد. متین آماده شد. مثل همیشه بیسروصدا. گفت میروم باشگاه. جملهای کوتاه، عادی، مثل صدها باری که قبلتر گفته بود. کسی نمیدانست این «رفتن»، آخرین رفتن است. متین از آن پسرهایی نبود که زندگی را رها کند به حال خودش. از همان سن کم، برای هرچیزی برنامه داشت. اول هر سال مینشست و مینوشت: ورزش، درس، کار… و تا آخر سال پای همان نوشتهها میماند. هنرستان فنیحرفهای، رشته برق صنعتی؛ جایی که هم در درسهای تئوری و هم کارگاهی میدرخشید. مربیها از او به نیکی یاد میکردند. آرام بود، مؤدب، سربهزیر… از آنهایی که حضورشان بیصداست اما نبودشان سنگین. بعد از درس، میرفت مغازه. کنار پدرش. کمکم شده بود تکیهگاه. کسی که میشد کارها را به او سپرد و خیال راحت بود. قرار بود بیشتر جلو برود… قرار بود مدیر داخلی شود. آیندهاش را نه در خیال، که در عمل ساخته بود. و فوتبال… همیشه جایی میان همه اینها بود. زمین بازی برایش فقط تفریح نبود، بخشی از زندگیاش بود. بدن ورزیده، قد بلند، تکنیک خوب… آرزو داشت یک روز مجموعه ورزشی خودش را داشته باشد. حتی برای موتورسواری هم برنامه داشت. دو ماه قبل موتوری خریده بود. هنوز درست سوارش نشده بود. میگفت بگذار بماند برای عید… میخواست برود روستا و با خیال راحت موتورسواری کند. حتی سفارش کرده بود موتو…
محمدمتین حسینی · دانش آموز