جاویدنام امید شهسواری؛ پسرِ آخرِ خانواده

Overlijden امید شهسواری 37 jaar oud in ایران Qazvin

Geschreven door: نَفَس

امید در ۲۹ شهریور ۱۳۶۶ به دنیا آمد؛ فرزند غلامرضا و رقیه و کوچک‌ترین فرزند خانواده‌ای که پیش از او سه پسر و دو دختر داشت. در محله‌ای بزرگ شد که همه او را می‌شناختند و دوستش داشتند؛ پسری که بین آشنایان و همسایه‌ها به خانواده‌دوستی، وظیفه‌شناسی، دلسوزی و حساسیت به درد مردم شهره بود. امید اهل و ساکن قزوین بود. او تحصیلاتش را در رشته‌ی معماری و نقشه‌کشی به پایان رساند و مدرک لیسانس گرفت. در سال‌هایی که کشور با مشکلات سخت اقتصادی و اجتماعی دست‌وپنجه نرم می‌کرد، امید هم مثل بسیاری از هم‌نسلانش تلاش می‌کرد راهی برای رسیدن به آینده‌ای بهتر پیدا کند. هنوز ازدواج نکرده بود و فرصت‌های زیادی در زندگی پیش رویش بود. اما آنچه او را از بسیاری دیگر متمایز می‌کرد، آرزویی بود که همیشه در دل داشت: آرزوی ایرانی آزاد و آباد، کشوری که مردمش بتوانند شاد زندگی کنند. روز ۱۸ دی، امید به جمع مردم معترض در قزوین پیوست. او مثل بسیاری دیگر امیدوار بود که با حضورش، هرچند کوچک، سهمی در بهتر شدن اوضاع کشور داشته باشد. باور داشت که شاید این بار بشود قدمی به سوی همان آرزوی دیرینه‌ برداشت. نزدیک ساعت ده شب، آخرین تماس تلفنی امید با مادرش برقرار شد. به او گفت: «شما بخوابید، من دیر میام.» جمله‌ای ساده و آشنا، جمله‌ای که هزاران بار در خانه‌های دیگر هم گفته شده بود. اما آن شب، این جمله آخرین کلامی بود که خانواده از او شنی…

قزوین · امید شهسواری · جاویدنام های قزوین · بهشت فاطمه

Lees de volledige tekst hier

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.