جاویدنام احسان اکبری مرادآبادی

Overlijden احسان اکبری مرادآبادی 27 jaar oud in ایران Arak

Geschreven door: آناهیتا

لبخند او در فیلم‌هایش مانده است؛ گاهی با کت‌وشلوار و کراوات میان دیگران ایستاده، گاهی شوخی می‌کند و می‌خندد. خواهرش از خنده‌ها و شیطنت‌های او یاد می‌کند و دلتنگ همان لحظه‌های ساده‌ای است که برادرش کنارشان بود. در یکی از ویدیوها، او به شوخی می‌گوید: «من خسته شدم آقا.» احسان اکبری مرادآبادی اهل اراک بود و بیست‌وهفت سال داشت. رشتهٔ حقوق را خوانده و فارغ‌التحصیل شده بود و در حراست کار می‌کرد. خواهرش در یادبود او از جوانی می‌نویسد که ناکام از دنیا رخت بربست؛ از فرصت‌هایی برای عاشق‌شدن، ساختن خانه و زندگی و رسیدن به آینده‌ای که می‌توانست پیش رویش باشد. اما شامگاه پنج‌شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴، همه‌چیز تغییر کرد؛ خنده‌ها و شوخی‌های او برای عزیزانش به خاطره بدل شد. آن شب، او در اعتراضات اراک حضور داشت؛ اعتراضاتی که شاهزاده رضا پهلوی برای حضور مردم در آن فراخوان داده بود. وقتی برای کمک به یکی از معترضان مجروح رفت، خودش هم هدف تیراندازی نیروهای حکومتی قرار گرفت. نزدیک همان مدرسه‌ای هدف قرار گرفت که پیش‌تر در آن درس خوانده بود. ابتدا گلوله‌های ساچمه‌ای به شکمش اصابت کرد و سپس از پشت‌بام همان مدرسه با گلولهٔ جنگی به قلب و سرش شلیک شد. او را پیاده به بیمارستان رساندند، اما تلاش‌ها برای نجات احسان بی‌نتیجه ماند. احسان به بیمارستان رسید، اما دیگر زنده به خانه بازنگشت. خانواده‌اش چند روز منتظر پیکرش ماندند…

احسان اکبری · حقوق · حراست · اراک

Lees de volledige tekst hier

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.