جاویدنام سعید یوسفی
Overlijden سعید یوسفی 32 jaar oud in ایران Karaj محمدشهر
Geschreven door: نَفَس
در دل کرج، شهری که در ازدحام روزمرگیهایش غرق است، سعید یوسفی زندگی میکرد؛ مردی سیودو ساله که پشت فرمان ماشینش، ساعتهای بیشماری از عمرش را سپری میکرد. او راننده بود، و همین حرفه، تنها ابزارش برای گذران زندگی. سعید در میان چهار خواهر و برادر بزرگ شده بود، در خانوادهای که مثل بسیاری دیگر، با سختیهای اقتصادی روزگار دستوپنجه نرم میکرد. اما او هرگز از تلاش دست نکشید. هر روز صبح که پشت فرمان مینشست، در دل امیدی ساده داشت: زندگیای مستقل، بیادعا، اما از آنِ خودش. آنها که او را میشناختند، از او با احترام یاد میکردند. میگفتند سعید جوانی کوشا بود، از آن دسته آدمهایی که در سکوت کار میکنند و شکایتی به زبان نمیآورند. مهربانیاش را در رفتار سادهاش میدیدند، و شرافتش را در همان صداقتی که در هر مسیر به نمایش میگذاشت. او تجملات را نمیشناخت، و شاید هم هرگز به دنبالش نبود. زندگیاش خلاصه میشد در کار مداوم، در صبرِ روزهای طولانی، و در آرزوی کوچکی که بسیاری آن را بدیهی میپندارند: داشتن یک زندگی ساده، اما با عزت. اما سرنوشت، مسیر دیگری برای او رقم زد. روز هجدهم دیماه، محمدشهر کرج نیز مثل بسیاری از شهرهای دیگر ایران، صحنهی یکی از بزرگترین تجمعات اعتراضی مردم شد. خیابانها پر بود از صداهایی که سالها خاموش مانده بودند؛ مردمی که با دست خالی، فقط با فریادهایشان، آمده بودند تا نسبت…
سعید یوسفی · آرامستان بهشتعلی اشتهارد · کرج · محمدشهر