جاویدنام سپهر ابراهیمی؛ رینگی که خالی ماند

Overlijden سپهر ابراهیمی 19 jaar oud in ایران Teheran شهرک اندیشه

Geschreven door: روشنا

«مادرجان، نگران نباش، می‌روم باشگاه.» واژه‌ها در هوای خانه معلق می‌مانند، ساده و آشنا، مثل هزار بار دیگر. دل مادر اما قراری ندارد. منتظر و مضطرب درِ خانه را می‌پاید شاید سپهر در آستانه‌ی در، همان لبخند همیشگی را به چهره‌ی مادر بنشاند. از سپهر خبری نیست. او باید شب به خانه برگردد تا مثل همه‌ی عصرهای بعد از باشگاه، پروتیین به بدن ورزشکارش برساند آن روز اما بدن به جای پروتیین، گلوله دریافت می‌کند. ۱۸ دی‌ماه است. پاهایی که برای رینگ ساخته شده‌اند، نای رفتن به باشگاه را ندارند؛ راه دیگری در پیش می‌گیرند. سپهر جمله‌ی خودش را به یاد می‌آورد، جمله‌ای که بارها گفته: «هر کس نجنگد، حق ندارد آرزو کند.» ساک کوچکش را می‌بندد، کفش‌های بوکس و لباس ورزشی را در آن جا می‌دهد، لبخندی به مادر می‌زند و می‌رود؛ لبخندی که راوی سوگی همیشگی است. او که خود آکنده از آرزوست، خیلی زود میان آتش و هیاهوی هم‌نسلانش گم می‌شود. «زود برمی‌گردم.» آخرین جمله‌اش به مادر همین است. اما آن «زود»، ناگهان دیر می‌شود، دیری ابدی. همان شب، در همهمه‌ی هم‌قطارانش برای آزادی، به خانه‌ای کوچ می‌کند که از آن بازگشتی نیست. هفت روز و هفت شب می‌گذرد و هیچ‌کس نمی‌داند سپهر کجاست. پدر از همان روز اول، دیگر در خانه نمی‌ماند؛ پاهایش او را به سمت کهریزک می‌کشانند. در سردخانه مرگ‌ها روی تن‌ها خوابیده‌اند؛ زیر ملحفه‌های سفیدی که بوی نیستی می‌…

سپهر ابراهیمی · بوکسور · شهرک اندیشه

Lees de volledige tekst hier

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.