جاویدنام امیرحسین امیری وفا؛ سه روز جست‌وجو در مشهد

Morte امیرحسین امیری‌ وفا 29 anos em ایران Cena هفت تیر

Escrito por: رودابه

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با چند تاریخ و مشخصات معرفی کرد. از آن‌ها چیزی در حافظه‌ی اطرافیان می‌ماند که در هیچ شناسنامه‌ای ثبت نمی‌شود؛ لحن حرف زدنشان، نوع نگاهشان، جمله‌هایی که بی‌اختیار تکرار می‌کردند و مهربانی‌ای که آن‌قدر طبیعی بود که کسی تصور نمی‌کرد روزی نبودنش را باید به یاد آورد. امیرحسین امیری‌وفا از همان آدم‌ها بود. متولد بیست‌وهشتم اردیبهشت ۱۳۷۵ در مشهد، پسر جوانی که در یک شرکت مشغول به کار بود و زندگی‌اش میان کار، خانواده و ورزش می‌گذشت. خانواده برایش مرکز زندگی بود. به آن‌ها وابسته بود، برایشان دلواپس می‌شد و محبتش را پنهان نمی‌کرد. جمله‌ای که بارها از او شنیده بودند، بعدها شکل دیگری پیدا کرد؛ جمله‌ای که پس از رفتنش، سنگینی‌اش بیش از هر زمان دیگری بر دل خانواده نشست: «داغتو نبینم، فداتون بشم.» برای امیرحسین، ورزش تنها یک سرگرمی یا راهی برای گذراندن وقت نبود. رفتن به باشگاه را دوست داشت و می‌خواست این مسیر را ادامه دهد. بوکس نیز بخشی از زندگی و برنامه‌ای بود که برای روزهای پیشِ رو در ذهن داشت؛ راهی که قرار بود همچنان در آن پیش برود. تمرین، ادامه دادن، قوی‌تر شدن. زندگی‌اش مسیر خودش را داشت و او نیز مانند هزاران جوان دیگر، برای فردای خود برنامه‌هایی در ذهن داشت که قرار بود به آن‌ها برسد. اما شامگاه هجدهم دی‌ماه ۱۴۰۴، مشهد چهره‌ی دیگری داشت. مردم در اعتراض به خیابان آمده بود…

امیرحسین امیری وفا · مشهد · میدان هفت‌تیر

Leia o texto completo aqui

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.