جاویدنام احمد عباسی؛ آخرین آغوش، آخرین سکانس نمایش
Morte احمد عباسی 27 anos em ایران Teerã پیروزی
Escrito por: رودابه
احمد عباسی صحنه را خوب میشناخت. میدانست نور از کجا میتابد، بازیگر کجا باید بایستد و سکوت، در کدام لحظه از هر دیالوگی بلندتر شنیده میشود. روزها میان دکورها، نورها و تمرینهای بیپایان میگذشت؛ گاهی روی صحنه بازی میکرد و گاهی پشت صحنه، جهان نمایش را با دستهایش میساخت. آخرین روزهای زندگیاش نیز در تماشاخانه هیلاج سپری شد؛ جایی که طراحی صحنه نمایش «ستاره» را بر عهده داشت و هنوز اجرای آن به پایان نرسیده بود. او پیشتر نیز مدیر تولید نمایش «خماری» و بازیگر نمایش «لحظهی زا» بود. غروب پنجشنبه، هجدهم دی ۱۴۰۴، خیابان پیروزی تهران دیگر صحنه نمایش نبود؛ خیابانی بود که گلولههای جنگی، نقش آخر را مینوشتند. احمد پس از اصابت گلوله، با همان توان اندکی که برایش باقی مانده بود، خود را به کوچهای رساند. گوشی تلفنش را به رهگذری سپرد و تنها یک خواهش کرد: «به آخرین شماره فهرست تماسها زنگ بزن.» تماس گرفته شد، اما زمان از همه سریعتر بود. وقتی خانواده رسیدند، دیگر صدایی برای پاسخ دادن نمانده بود. آن شب، خیابان از آمبولانس خالی بود و سایه نیروهای امنیتی بر هر رفتوآمدی سنگینی میکرد. آشنایان روایت کردهاند که مادر احمد تا سپیدهدم، پیکر بیجان فرزندش را در آغوش گرفت و در همان کوچه ماند؛ نه برای وداع، بلکه برای آنکه نگذارند او را از آخرین آغوش مادرانهاش جدا کنند. با انتقال پیکر به پزشکی قانونی…
احمد عباسی · تهران · پیروزی