جاویدنام علیرضا سلطانی

Morte علیرضا سلطانی 15 anos em ایران Karaj فردیس

Escrito por: آناهیتا

علیرضا، یکی از پسران خانوادهٔ سلطانی، در یک روز گرم تابستان در تهران به دنیا آمد. چند سال بعد، برادرش هم به دنیا آمد و خانه شلوغ‌تر و شادتر شد. پدر و مادر دلشان می‌خواست درس خواندن و فارغ‌التحصیلی پسرهایشان را ببینند، از پیدا کردن کارشان خوشحال شوند و روزی هر دو را در لباس دامادی تماشا کنند. به روزهایی فکر می‌کردند که بچه‌ها زندگی خودشان را داشته باشند و با نوه‌ها به دیدنشان بیایند. دو برادر، مهربان و بازیگوش بودند. به مدرسه می‌رفتند و با شیطنت‌هایشان خانه را پر از سروصدا می‌کردند. در مراسم‌ها می‌رقصیدند و شادی می‌کردند. خاطرهٔ آن روزها در گوشی‌ها و تصویرها مانده است؛ روزهایی که هر دو می‌خندیدند و پیش چشم پدر و مادر بزرگ می‌شدند. علیرضا ورزش را خیلی دوست داشت. وقتی دو مدالش را گرفت، آن‌قدر خوشحال بود که بلافاصله آن‌ها را به گردن انداخت و با آن‌ها عکس گرفت. شاید برای دیگران اتفاق بزرگی نبود، اما برای خودش ارزش داشت. تلاش کرده بود و می‌خواست یادگاری از خوشحالی آن روز داشته باشد. به آینده خوش‌بین بود و درباره‌اش خیال‌پردازی می‌کرد. حتی به ازدواج و تشکیل خانواده فکر می‌کرد. یک بار از یکی از آشنایان دربارهٔ خواستگاری پرسیده بود؛ اینکه چطور به خواستگاری می‌روند و چه رسم‌ورسومی دارد. دوم فروردین ۱۳۹۷، برادرش در حادثه‌ای جان باخت. سال نو برای خانواده با سوگ فرزندشان آغاز شد. از آن پس، پدر…

ورزش · علیرضا سلطانی · فردیس کرج

Leia o texto completo aqui

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.