جاویدنام لیلا یعقوبی نودهی؛ آخرین شب لشتنشا
Morte لیلا یعقوبی نودهی 47 anos em ایران Racht خیابان سعدی
Escrito por: میخک سپید
سایههای گذشته، ریشههای خاک هوای مرطوب و سنگین لشتنشا با بوی خاک نمخورده و عطر محوشدهی سبزیجات تازه، فضا را پر کرده بود. این سنگینی، وزنی آشنا بود که تمام زندگیام با آن عجین شده بود؛ با بافت همین لباسها و خاکی که ورز میدادم. دستانم که از کار در مزارع کشاورزی خانوادگیام و لمس پارچههای ابریشمی در مغازهی لباسفروشیای که با خواهرم داشتم، پینه بسته بود، روی میز آشپزخانه استراحت میکردند. روبروی من، دختر بزرگترم، بیست ساله و پر از جسارت خاموش، الگوهایی را در هوا ترسیم میکرد. او به من نگاه نمیکرد، اما میدانستم که چشمانش طوفانی را در خود جای داده است. در اتاق دیگر، صدای تلویزیون، که معمولاً به ایستگاه خبری که سعی میکردیم از آن اجتناب کنیم تنظیم شده بود، زمزمهای کمرنگ بود. من به نسلی فکر میکردم که پیش از ما آمدند؛ چگونه بهای خود را پرداختند و بهایی که به ما سپردند. گزارشهای شهرها مانند رعد و برقی دوردست بود که نزدیکتر میشد. اندیشهی کوچکترین دخترم، که فقط هفت سال داشت، آیندهی نانوشتهاش، چیزی بود که واقعاً مرا بیدار نگه میداشت. قبلاً به خودم میگفتم: «بهای ساکت ماندن، بدهیِ متفاوتی است.» اما بهای سخن گفتن، بهای رفتن، ناگهان ترسناک شده بود. من چهل و هفت ساله هستم. من قبلاً یک زندگی را زیستهام. اما این زندگیِ من نیست که نگرانش هستم. چهرهی دوستم آذر را به یاد میآور…
لیلا یعقوبی نودهی · رشت · لشتنشا