جاویدنام سید محمدرضا عسکری محمدی
Morte سید محمدرضا عسکری محمدی 17 anos em ایران Teerã کلانتری ۱۶۹ مشیریه
Escrito por: نَفَس
میخواهم از آن شب بگویم؛ از ۱۸ دی، از آخرین ساعتهایی که کنار محمدرضا عسکری محمدی بودم. آن شب من، محمدرضا و چند نفر از دوستانمان به خیابان زدیم. خیابان برای ما فقط یک مسیر نبود؛ جایی بود که صدایمان را در آن گم نمیکردیم. آمده بودیم حقمان را فریاد بزنیم؛ حقی که از ما ربوده شده بود و ما باور داشتیم از تمام مردم این سرزمین گرفته شده است. محمدرضا فقط ۱۷ سال داشت، اما شانههایش زودتر از سنش زیر بار زندگی خم شده بود. نانآور خانه بود. دو ساله بود که پدرش را بهخاطر سرطان از دست داد. مادرم همیشه میگفت در این روزگار، زن تنها ماندن با دو پسر که یکی از آنها معلولیت جسمی و اوتیسم هم دارد یعنی جنگیدن هر روزه با زندگی. مادر محمدرضا، با دستهای خالی اما صبری بیپایان، هر دو پسرش را بزرگ کرده بود. یادم هست محمدرضا بعد از تمام شدن کلاس اول راهنمایی، دیگر به مدرسه برنگشت. دفتر و کتاب جایش را به سبد میوه داد. صبح تا شب در کوچهها میچرخید؛ صدایش در محله میپیچید و مردم او را میشناختند. میگفتند این پسر، انگار از جنس آرامش است؛ سربهزیر، مؤدب، و همیشه با لبخندی کمرنگ. روز ۱۸ دی بود. هنوز ده دقیقه از خانه دور نشده بودیم که به مقابل کلانتری ۱۶۹ مشیریه رسیدیم. شعارها در هوا میچرخیدند، مثل موجی که آرامآرام بالا میگیرد. ناگهان صدا شکست. شلیک. بعد همهچیز بههم ریخت. خیابان، که تا لحظهای قبل پر ا…
سید محمدرضا عسکری محمدی · کلانتری مشیریه · کهریزک · تهران