جاویدنام نیما کدخدایی الیادرانی؛ بعد از مرگم هم ادامه دارم

Morte نیما کدخدایی الیادرانی 16 anos em ایران Isfahan سی و سه پل

Escrito por: کتایون

شانزده سال برای بعضی‌ها فقط آغاز زندگی است؛ اما برای من، همان همه‌ی زندگی بود. سنی که هنوز رؤیاها از ترس‌ها بزرگ‌ترند و آینده، شبیه جاده‌ای بی‌انتها به نظر می‌رسد. من نیما هستم. روایت زندگی من، تلخ و شیرین است و کوتاه. آرزوی کودکی‌ام مثل بقیه‌ی بچه‌ها بزرگ شدن بود ولی من فرصت نکردم که آن‌قدر که می‌خواستم بزرگ شوم. هنوز رؤیاهایم از جنس روزهای مدرسه، بازی‌های ویدیویی و خنده بود. هنوز منتظر آینده‌ای بودم که فکر می‌کردم سال‌های زیادی برای رسیدن به آن مانده، ولی آن آینده هیچ‌وقت نیامد. نتوانستم رانندگی کردن را تجربه کنم، نتوانستم ببینم دانشگاه کجاست. آیا مهندس می‌شدم؟ شاید هم معلم؟ شاید هم سربازی می‌رفتم! سؤال‌هایی که تا ابد بی‌جواب ماندند. من هنوز در خانه‌ی پدر و مادرم زندگی می‌کردم؛ برای من خانه، جایی بود که امنیت را معنی می‌کردم. خانواده‌ام تمام دنیای من بودند و من مشکل خاصی نداشتم. آن‌ها همه‌چیز را فراهم می‌کردند. ولی من، مثل خیلی از هم‌سن‌وسالانم، بیشتر از هر چیز دوست داشتم فردایم از امروز قشنگ‌تر باشد. کسی در شانزده‌سالگی به پایان فکر نمی‌کند؛ همه به آغازها فکر می‌کنند. و من به آینده‌ی بهتر فکر می‌کردم. دوست داشتم در دنیایی آزاد، شبیه دنیایی که با اینترنت به آن وصل می‌شدم و می‌دیدم زندگی کنم. احساس می‌کردم دنیای آن‌ها رنگی است و دنیای ما سیاه و سفید است. دلم می‌خواست در دنیای رنگی…

نیما کدخدایی الیادرانی · اصفهان · اهدای عضو

Leia o texto completo aqui

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.