جاویدنام سعید رضایی
Dödsfall سعید رضایی 17 år gammal i ایران Isfahan میدان علیخانی
Skriven av: مهرشید
بعضی جملهها تا آخر عمر از گوش آدم بیرون نمیروند. «مامان... دلم... تیر خوردم...» این آخرین صدای فرزند ایران و جانفدای میهن، سعید رضایی بود. سعید متولد سال ۱۳۸۷، فرزند رسول و سعیده، پسری جوان و پر از آرزو بود. او دانشآموز سال آخر هنرستان ابوذر اصفهان در رشته ساخت و تولید بود. هم درس میخواند، هم کار میکرد. خستگی را نمیشناخت. ورزشکار بود، شوخطبع بود و با لبخندش دل همه را شاد میکرد. روز ۱۹ دی سعید به همراه خانواده به خیابان رفت تا با خیل عظیم مردم همراه شود و اعتراض خود را از شرایط اجتماعی و سیاسی موجود در کشور ابراز کند. جمعیت به میدان علیخانی رسیده بود که در میان همهمه و هیاهو، ناگهان سعید روی زمین افتاد. هیچکس نمیدانست آن لحظه چگونه و از کجا گلوله به او رسیده است. فقط صدایش ماند. «مامان... دلم... تیر خوردم...» مادر دستش را گرفت و دوید؛ به امید نجات، به امید اینکه هنوز وقت باشد، به امید اینکه سعید دوباره چشمهایش را باز کند. اما انگار تقدیر زودتر از همه رسیده بود. سعید رفت اما هنوز مادرش در همان لحظه مانده است؛ در همان چند ثانیهای که پسرش صدایش زد و کمک خواست. آن شب، نه فقط یک جوان، بلکه یک دنیا آرزو خاموش شد. از سعید، یک دستنوشته بهجا مانده؛ کاغذی ساده، اما پر از آرزوهای ناتمام… لیستی از چیزهایی که میخواست و از زندگیای که هنوز فرصت شروع شدن پیدا نکرده بود. آرزوهایی…
سعید رضایی · دانش آموز · اصفهان