جاویدنام دانیال مرانکی
Dödsfall دانیال مرانکی 29 år gammal i ایران Teheran نارمک
Skriven av: جاوید
۱۸ دی بود. شاهزاده رضا پهلوی فراخوان داده بود و دانیال هم مثل بقیهی مردم، در پی همان فراخوان، به خیابان آمده بود. نارمک شلوغ بود. صدای شعارها از هر طرف میآمد، مردم فریاد میزدند و صدای تیر مدام بین شعارها میپیچید. دود همهجا را گرفته بود. چشمها از اشک میسوخت، نفس کشیدن سخت شده بود و بوی خون در خیابان پیچیده بود. آدمها میدویدند؛ یکی دنبال پناه میگشت، یکی دنبال زخمیها میگشت و یکی اسم عزیزش را صدا میزد. وسط آن همه شلوغی، دانیال هم کنار مردم بود؛ همان پسری که صبح تا شب با موتور کار میکرد و گاهی شعرهای اعتراضی مینوشت. … الو، الو، دانیال کجایی؟ صداش نمیاومد. دستمو گذاشتم روی گوشم تا صدای اطراف کمتر بشه. فریاد مردم، صدای تیر، بوق ماشینا، شعارها… همه توی هم گره خورده بود. بهسختی شنیدم: «خون… خونریزی دارم… تیر خوردم…» قلبم ایستاد. گفتم: «الان کجایی؟» اما بعدش فقط صدای نفسهای بریدهاش موند… و بعد، سکوت. وسط اون شلوغی، فقط همون کلمات توی سرم میپیچید: «تیر خوردم…» رو به بچهها داد زدم: «دانیال تیر خورده!» یکی گفت: «آخرین بار همینجا داشت شعار میداد.» اون یکی گفت: «یهو غیبش زد.» عصبانی داد کشیدم: «یعنی چی غیب شد؟! آدم که دود نمیشه!» زنگ زدم. دوباره زنگ زدم. هیچکس جواب نداد. پخش شدیم توی کوچههای نارمک دنبالش بگردیم. اما اون شب، همهی کوچهها شبیه هم شده بودن. پر از دود. پر…
دانیال مرانکی · تهران نارمک · فراخوان شاهزاده رضا پهلوی · انقلاب شیر و خورشید