جاویدنام مانی یوسفی

Dödsfall مانی یوسفی 20 år gammal i ایران Karaj خرمدشت

Skriven av: کتایون

من برای آزادی رفتم، ولی آنچه نصیب من شد، خانواده را در غمی ابدی محبوس کرد. من در تهران به دنیا آمدم. دوران کودکی‌ام دنیای کوچکی بود؛ ساده بود، ولی شاد. با این حال، دوست داشتم زودتر بزرگ شوم تا بتوانم موتورسواری کنم، رانندگی کنم و به هر جا که خواستم بروم. ۱۰ ساله بودم که از تهران به فردیس کرج کوچ کردیم. خیلی زود با بچه‌های محل دوست شدم و آن دوستی‌ها بعدها به رفاقتی عمیق تبدیل شد. مرام خط قرمز ما بود. هوای همدیگر را داشتیم و مثل برادر همدیگر را دوست داشتیم. به گفته دوستانم، من شوخ‌طبع‌ترین و بامعرفت‌ترینِ آن‌ها بودم. گاهی از آرزوهایمان برای هم می‌گفتیم. ما دنیای آزاد و قشنگی را شناخته بودیم که فقط در تلفن‌های همراهمان نقش می‌بست و هیچ شباهتی با دنیایی که در آن زندگی می‌کردیم نداشت. انسان‌ها در آنجا آزاد به نظر می‌رسیدند، خواسته‌هایشان دست‌یافتنی بود و هر چه می‌خواستند می‌گفتند، بدون آنکه نگران باشند. ما هم سعی می‌کردیم شبیه آن‌ها باشیم. هر چه را که برایمان ارزشمند بود، روی پوستمان ماندگار می‌کردیم. با صدای بلند موسیقی گوش می‌دادیم؛ موسیقی‌هایی که با گوش پدر و مادرها سازگار نبود، اما چون حرف‌های ناگفته ما را به زبان می‌آورد، به دل ما می‌نشست. من به ورزش بوکس علاقه داشتم؛ حس خوبی به من می‌داد. گاهی حساب زندگی آزادی را که از من گرفته شده بود، با کیسه بوکس تسویه می‌کردم و ناگفته‌هایم را…

مانی یوسفی · کرج · فردیس

Läs hela texten här

Narrata

Documented Truth by Independent Voices

A multilingual platform preserving personal narratives, eyewitness accounts, and untold stories.